انتشارات
خاوران
ادب و
فرهنگ آخر ماه - سال ششم
- نمايش نهم
(پنجاه و
سومين همايش(
ديدار
و گفتگو با قاضی
ربيحاوی
بخش اول
برنامهی
قاضی
ربيحاوی، سه
پارة كوتاه
است: پارة
اول، بيان
تجربة كار بر
ادبيات
نمايشی با
كاوه گلستان و
ارائه نمونهای از كارهای
انجام شده.
پارة دوم،
پرسشهايی
دربارة وضعيت
تبعيد در
ادبياتِ
مهاجرت... آيا
ادبيات تبعيد
وظيفهای را كه عنوانبندی كرده انجام
داده است.
نگاهی به
فاصلة ميان ادبيات
تبعيد با تبعيديان
غير روشنفكر.
رابطة ادبيات
تبعيد با
موضوع
مهاجرت؟ پارة
سوم، اجرای يك
قطعة نمايشی
توسط نويسنده.
در بخش دوم،
قاضی ربيحاوی
پيرامون اين
گفتار و
كارنامهي ادبي- فرهنگياش با حاضران به
گفتگو خواهد
نشست.
در پايان،
زيبا كرباسی
برايمان
چند شعر خواهد
خواند.
قاضی
ربيحاوی
دربارهی خود
میگويد::
در بهار
١۹۵۶، در شهر
آبادان زاده
شدم از مادری
كه به دو حرفه
علاقه
عاشقانه داشت:
شاعری و هنرپيشگی.
او حرفهای روزمره را
در نوجوانیام به شعر
به من حالی
ميكرد. هيچ يك
از شعرهای
دفترهای او به
چاپ نرسيده
است. عادت
دارد هروقت
دفتری پر میشود
آنرا در جايی
كه نمیداند
كجا، جا
بگذارد.
اما مادرم
برای
هنرپيشگی از
پای ننشست و
در شصت سالگی
جلوی دوربين
فيلمبرداری قرار گرفت و
مدت چند سال
در فيلمهای كوتاه و
بلند سينمايی
نقشهايی
ايفا كرد. من
هم كه بچة آخر
او بودم
نوجوانیام را
با عشق
هنرپيشگی،
ولی برای تاتر سر كردم. در
همان نوجوانی
فهميدم اينكاره نيستم، پس به
نوشتن
نمايشنامه
روی آوردم.
هدفم اين بود
به تهران
بيايم و برای
تاتر شهر نمايشنامه بنويسم. اما
چون مهاجرت من
به تهران همزمان شد با انقلاب
بهمن ۵۷،
بنابراين تأتر تا سالهای سال ماليده
شد و گم، تا
بعدها به تاتری با بيرق
ايدئولوژي
تبديل شود.
در تهران
با كار
كتابفروشی و
گاهی تهيه
گزارش برای
مجلهها
عمر میگذراندم.
حياط دانشكده
هنرهای زيبا
بهترين مكان
تهران بود چون
با دوستانم
آشنا شدم كه
بعد همكار و همخانه
هم شديم. بعضیشان
صاحب نام
هستند حالا.
در حياط
هنرهای زيبا،
مسير نوشتن من
به راه قصه
كوتاه افتاد.
ما همزمان
با وقايع
بوديم و هفته
به هفته قصههای تازه مینوشتيم
و شاعرانمان شعر مینوشتند.
ما يك گروه
هفت نفری
بوديم كه همكار بوديم و
چهارتايمان در يك خانه
زندگی میكرديم
كه همان دفتر
كار ما هم بود
برای انتشار
يك نشريه.
قصههای من در مجله
انديشة آزاد و
نامة كانون
نويسندگان
چاپ میشد.مجلهی
ديگری كه به
قصههای
من علاقه داشت
و آنها را
چاپ میكرد
«هنر و ادبيات
شمال» بود كه
در شهر رشت
منتشر میشد.
شغل ديگری
كه میتوانست
زندگی مرا
تامينكند، نويسندگی
برای بچههای نوجوان بود.
تيراژ كتاب
بالا بود و
مبلغ ١۵% پشت
جلد برای
نويسنده خوب
بود. معمولاً
هم كتابهای من از سوی
بنگاهی ويژه
كودكان و
نوجوانان جوايزی
دريافت میكردند
كه مبلغی قابل
توجه بود.
با شروع
حملة عراق به
ايران، من به
سرزمين مادری رفتم
مدتی در آنجا
با مردم
ماندم. حاصل
سفر اول گزارشهايی بود كه در
«نامه كانون»
چاپ شده.
سفرهای بعدیام
به مناطق جنگی
ديگر برای
گزارش نبود،
بيشتر عاطفی
بود اما باز
هم آنها را
گزارشی نوشتم
در مجموعهای بنام «خاطرات
يك سرباز.»
با پايهگذاری جلسههای عصر
پنجشنبه،
بهترين دوره
برای
نويسندگی من
بهوجود
آمد. اين مدت
هفت سال طول
كشيد و ما هشت
نفر در صلح و
صفا بر محور
داستان با هم
كار كرديم.
مجموعة «از
اين مكان» را
تا حدودی وامدار اين جلسهها هستم.
نوشتن قصه
برای بچهها را كنار
گذاشتم و حرفة
تازهام شد
كار در گروه
فيلمبرداری
در نقش دستيار
كارگردان. اما
چون كار
سنگينی بود و
بدو بدو داشت من
شانس خودم را
برای
فيلمنامهنويسی امتحان
كردم كه گرفت
و تا وقتی
ايران را ترك كردم
شغل من همين
بود.
در سی
سالگی رمان
«گيسو» را
نوشتم دربارة
يك آدمی كه میخواسته
هنرپيشة تاتر بشود اما
يادم نيست چند
سال حبس و
شكنجه او را عوض
میكند و
موجود
ناشناسی است
در محيط خود
وقتيكه از
زندان آزاد میشود.
چهار سال
پلههای
وزارت ارشاد
اسلامی را
بالا و پايين
رفتم و دست به
سينه در مقابل
حاج آقا نشستم
و به نصايح او
گوش دادم، اما
راضی نشدم تكهای از تكههايی كه او میخواست
از كتابم
بردارم چون
مطمئن بودم
هنگام نوشتن
به مقدار
زيادی خودم را
محدود كردهام و تكههايی
را كه دوست
داشتهام بنويسم از
وحشت همين حاج
آقا ننوشتهام. خفت دوگانه نمیخواستم.
در ٣٢
سالگی رمان
«لبخند مريم»
را نوشتم.
موقعيت داستان،
يك ساختمان
مملو از آدم
بود. مردمی
گريخته از
جنگ، پناه
آورده به اين
جای تنگ. از بس
مطمئن بودم
اجازة انتشار
نخواهد گرفت،
اصلاً آنرا به
ادارة مميزی
نفرستادم. آن
را در كوله پشتیام
گذاشتم،
همراه با
مجموعه قصة
«چهار فصل
ايرانی» كه
داستان اصلیاش
روايتی است از
آنچه كه با ما
رفت در كمال
بیخبری. نكتة
مهم تكنيكی
اين كتاب برای
من موضوع راوی
و مخاطب است.
جستجوی اينكه اهميت اصلی
قصه بر مخاطب
میگردد يا بر
راوی؟
در سال
١۹۹۴ از تهران
به لندن
مهاجرت كردم.
خوشبختانه
مدت گه
گيجة تغيير
مكان، بر من
طولانی و سخت
نگذشت. دريافتم
بايد حرفة
دورة نوجوانیام
را پی بگيرم،
نمايشنامه
نويسی. خوش
شانس بودم كه
چند بار همراه
با نويسندگان
سرشناس انگليسی
بر صحنه ظاهر
شدم و ديدگاه
خودم را بهعنوان نويسنده
ايرانی مطرح
كردم. اين
جلسهها
باعث شد، چند
نفری اشتياق
به ترجمة آثار
من نشان دهند
و مدتهاست
هروقت نوشتن
نمايشی را
تمام میكنم،
فرشتهای مسلط بر
زبان
انگليسی،
برای ترجمهاش از راه میرسد.
از بين
نمايشنامههايم، دو نمايش
بلند «ببين!
اروپا» و
«سنگسار»
بيشترين اجراها
را داشته است.
اكنون ۷ سال
است كه نمايشهای من در شهر
لندن (گاهی هم
سانفرانسيسكو)
اجرا میشوند،
گاه در تاترهای سرشناس و
گاه در طبقة
بالای ميخانهای.
ساعت
پنج بعد از
ظهر يكشنبه 27
آوريل 2003 - ورودي
3 ارو
Khavaran – 49 rue Defrance
– 94300 Vincennes
Mêtro : Château de Vincennes – Tél
: 01 43 98 99 19