جمعه ۵ ارديبهشت ۱۳۸۱ - ۲۵ آوريل ۲۰۰۳
گزارشی تکان دهنده از زندان ابوغريب عراق

گزارشی تکان دهنده از زندان ابوغريب عراق

آنجا روی زمين، سر و گردن انسانی از خاک بيرون زده بود و گوشت صورت در اطراف دهان، چشم و گلو خورده شده بود

 

مارتين اسر خبرنگار بی بی سی در عراق

قرار بود ماموريتی بی دردسر باشد: بازديد از يکی از زندان های رژيم صدام حسين و تلاش برای يافتن بستگان برخی از هزاران عراقی که در دوره حکومت سرکوبگر او ناپديد شده اند. در عوض آنچه مشاهده کرديم به نهايت منقلب کننده بود.

زندان ابو غريب، در ۳۰ کيلومتری غرب بغداد، از هر نظر يکی از ظلمانی ترين مکان های قلمرو سياه فرمانروايی صدام بود.

اين زندان يک مجتمع وسيع، به اضلاع تقريبا يک کيلومتری است که حداقل به پنج ناحيه محصور، از جمله برای زندانيان محکوم به مرگ، زندانيان با حبس های طولانی، حبس های کوتاه، جنايات "ويژه" و زندانيان غيرعراقی، تقسيم شده است.

تصادفا همان روزی (سه شنبه ۲۲ آوريل) که ما از زندان بازديد کرديم، نيروهای آمريکايی نيز تصميم گرفته بودند برای انتخاب يک مرکز عملياتی، نگاهی به ابوغريب بياندازند، که عاقلانه به نظر می رسيد چون زندان ديوارهای بلند، فضای باز و بزرگ و ساختمان های دست نخورده داشت.

ساختمان ها احتمالا به اين دليل هنوز دست نخورده است که هاله ای از ارعاب بر آن غالب است و مردم محل برخلاف ساير نهادهای حزب بعث جرات نکرده اند آن را کاملا غارت کنند.

آمريکايی ها در محيط زندان عصبی به نظر می رسند و وقتی ما از در غربی به زندان رسيديم، با پليس نظامی که تفنگ ها را به سوی ما نشانه رفته بودند روبرو شديم. نيروهای آمريکايی از هر اتومبيلی که به محل نزديک می شد هراس داشتند.

پس از آنکه من پای پياده به محل بازرسی نزديک شدم و توضيح دادم که يک خبرنگار بريتانيايی هستم و برای بازديد از زندان آمده ام، يکی از ماموران پليس نظامی پرسيد: "قصد شما از ديدن زندان چيست؟".

پرس و جو از نيروهای آمريکايی برايم روشن ساخت که آنها به کل از هويت مکانی که بدان پا گذاشته اند بی خبرند.

برای آنها اين مکان تنها معادل مختصات جغرافيايی ديگری روی نقشه است، هدف ديگری در رژه توقف ناپذيرشان در اين کشور ويران و زخم خورده.

من سعی کردم با صبر و حوصله، سابقه و وجهه ابوغريب را در روزهايی که پليس مخفی صدام حسين می توانست به راحتی هر شهروند عراقی را پس از کوچک ترين خطايی ربوده و به عالم نسيان ببرد، برای سرهنگ فورد، فرمانده نيروها در زندان، توضيح بدهم.

با اين حال، به او نگفتم که نيم ساعت قبل برخی از مردم در دروازه شمالی به ما گفته بودند که همان روز بستگان افراد ناپديد شده برای جمع کردن بقايای اجساد عزيزان خود به محوطه زندان رفته بودند.

آنطرف تر چهار پليس عراقی که يونيفورم های سبزرنگ به تن داشتند ايستاده بودند. آنها را گروه ديگری از نيروهای آمريکايی برای تامين ايمنی منطقه اعزام کرده بودند.

آنها ماجرای کشف بقايای اجساد در محوطه زندان را تاييد کردند و محل آن را که در يک منطقه محصور زندان بود نشانم دادند.

 

کشف تکان دهنده

سرهنگ فورد پس از دقايقی اجازه داد با همراهی دو پليس نظامی از اين نقطه ديدن کنم. ما به راه افتاديم و از کنار برج های ديده بانی عظيم، سگ های ولگرد و حفاری های پای ديوار ۵ متری زندان که تازه به نظر می رسيد گذشتيم.

نسيمی که از سوی غرب می وزيد بوی تندی به همراه آورد.

وقتی به اين بو اشاره کردم يکی از پليس های نظامی همراه من گفت: "فکر می کنم بوی آب ساکنی است که جايی مانده."

من که قبلا هرگز بوی جسدی را که برای سه هفته زير چند مشت خاک رها شده استنشاق نکرده بودم به راه خود ادامه دادم.

اما سپس با گام برداشتن در اطراف يک کپه خاک بيش از اين نتوانستم ناباوری خود را پنهان کنم.

آنجا روی زمين، سر و گردن انسانی از خاک بيرون زده بود و گوشت صورت در اطراف دهان، چشم و گلو خورده شده بود.

باقی جسد زير مقداری خاک، روزنامه و لباس پنهان بود.

يکی از دو مامور همراه من به سوی افسر فرمانده فرياد کشيد: "سرهنگ فورد، فکر می کنم بهتر است بياييد يک نگاهی به اينجا بياندازيد."

 

گورهای گمنام

با نگاهی به تصويری جامع تر از عراق، بايد گفت سرنوشت اين زندانی بدفرجام تنها گوشه ناچيزی از رشته جنايات هولناکی است که در دوره حکومت صدام حسين روی داده است.

چند کيلومتر آن طرف تر در غرب، گورستان القره قرار دارد که ۹۹۴ زندانی ابوغريب در آن در گورهايی دفن شده اند که جز صفحات فلزی شماره دار، نام و نشانی بر آنها نيست و حتی برخی همين شماره را هم ندارند.

يک کارمند گورستان گفت که بخش زندانيان اعدام شده در قبرستان با يک ديوار ضخيم محصور شده است تا سگ های ولگرد اجساد را از زير خاک بيرون نکشند.

اما اين ديوار همچنين گورهای فلاکت بار را از راسته منظم و آجرکاری شده قبرهای عادی که تا دوردست ها کشيده می شود جدا می کند.

ابو غريب توسط دستگاه های امنيتی اداره می شد

يک گورکن مصری می گويد هفته ای يک يا دو بار شاهد اجسادی است که توسط افرادی در لباس های شخصی به گورستان حمل می شود.

برخی از اجساد به سنت های اسلامی شست و شو می شوند و در کفن به بغل خوابانده می شوند، اما ساير اجساد نه.

گورکن با حالتی تدافعی گفت: "نمی دانم چرا روزنامه چی ها دائم اينجا می آيند. اکثر اينها اجساد دزدها و قاتل هايی است که مرده اند يا در زندان اعدام شده اند. اين طبيعی است، طبيعی."

راننده من درحالی که ما مزار را ترک می کنيم با حالتی تمسخر آميز می گويد: "دزدها و قاتل ها؟ تک تک آنها زندانيان سياسی بودند. وقتی دزدی بميرد جسدش را تحويل خانواده اش می دهند."

 

تمرين تيراندازی؟

در محوطه زندان، سربازان آمريکايی گوشه شمالی- غربی زندان، جايی که ما جسد را پيدا کرديم، "صحنه جنايت" اعلام کرده اند.

سرهنگ فورد می گويد: "از بو و شمار برآمدگی های خاک می توانم بگويم که جسدهای خيلی بيشتری اينجا هست. می خواهيم از اين افراد پرس و جو کنيم ببينيم چه اتفاقی افتاده است."

او به ماموران پليس عراقی که من پيشتر با آنها صحبت کرده بودم و اکنون دستبد خورده بودند و همچنين يک افسر ارشد و راننده او که بعد از من در وانت باری با چند مسلسل "ای کی ای" به زندان رسيد اشاره می کند.

عراقی ها سعی می کنند از طريق مترجم من برای آمريکايی ها توضيح بدهند که چيزی درباره اجساد نمی دانند.

آنها گفتند که محل کشف اجساد در حيطه اقتدار مخابرات (سازمان اطلاعاتی امنيتی صدام) بوده است، درحالی که آنها تنها پليس غيرنظامی هستند.

در واقع يک نفر بود که چيزهايی برای گفتن داشت و ۵۰ متر آنطرف تر به درختی تکيه زده بود و از دور شاهد همه اين آمد و شدها بود.

اين مرد به من گفت: "در آخرين روزهای جنگ ما صدای شليک ۹ يا ۱۰ گلوله را که از اين منطقه محصور می آمد شنيديم."

او نمی خواهد نامش را فاش کند اما اشاره می کند که کارمند اداره پليس است.

وی گفت: "ماموران سازمان اطلاعات به افسران ما گفتند که درحال تمرين تيراندازی هستند. افسرهای ما هرگز درباره حرف های اين ماموران کنکاش نمی کردند."

درست همان موقع يک پليس نظامی آمريکايی به ما نزديک شد و به مردی که داستانی برای گفتن داشت اشاره کرد و گفت: "خوب، شما می توانيد برويد" و با انگشت دروازه شمالی را نشان داد.

ما هم بايد از اين همين در بيرون می رفتيم، و از کنار تصوير بزرگی از رهبر سابق عراق که روی آن نوشته بود: "بدون خورشيد زندگی وجود نخواهد داشت، بدون صدام هم عزتی نخواهد بود" می گذشتيم.