بخشی از کتاب خزان آرزوها
محمدرضا اسکندری
سازمان مجاهدين خلق ايران به
رهبری آقای مسعود رجوی برای دست يازيدن به قدرت در ايران با ارتکاب جنايتی فراموش
ناشدنی در حق مردم کرد عراق در سال ۱۹۹۱ به حفظ و ثبات رژيم صدام حسين کمک شايانی
نمود. در ادامه خوش خدمتی های آقای رجوی، ديکتاتور عراق بالاترين مقام رشادت در
ارتش صدام يعنی مدال رافدين را به او عطا نمود.
سرکوب کردهای عراقی توسط سازمان
مجاهدين خلق
سازمان مجاهدين پس از پايان تهاجم آمريکا و متحدين
عليه عراق سلسله عملياتی تحت نام» مرواريد « در مناطق کرد نشين عراق انجام داد.
هدف از انجام اين عمليات مقابله با تهاجمات رژيم جمهوری اسلامی اعلام گرديد. اما
حقيقت امر چنين نبود و بخش اعظم اين عمليات سرکوب جنبش کردهای عراق بود. نيروهای
مجاهدين تنها در يک مورد با نيروهای رژيم جمهوری اسلامی درگير شدند. در اين بخش
سعی من بر اين است تا با شرح وقايع پيش آمده و با ذکر حقايق اذهان همگان را روشن
سازم.
ظهر گرم و سوزان در قرارگاه اشرف در نزديکی شهر
خالص مشغول راه انداختن سيستم مخابراتی تانکهای تی ۵۵ بودم. ناگهان يکی از نفرات
لشکر ۹۳ به سرعت به محل پارک زرهی آمد و همه افرادی را که مشغول کار بودند فرا
خواند و گفت فرمانده لشکر ۹۳ دستور داده که تمامی افراد سريعا به سالن غذاخوری
بروند. فرد مزبور بسيار خوشحال بود و از شادی در پوست خود نمی گنجيد. وی گفت ارتش
عراق کويت را تصرف نموده است. حال راه برای ما باز شده است. با شنيدن اين خبر در
خود فرو رفتم و بسيار ناراحت بسوی لشکر خود حرکت نمودم. جو لشکر سرشار از خوشحالی
بود. از فرمانده تا نيروهای پائين، صدام را ستايش می کردند. فرمانده لشکر فرمان
فرماندهی کل ارتش آزاديبخش مسعود رجوی را مبنی بر آماده باش صد در صد نيروها قرائت
کرد. پس از اين تاريخ فرماندهان ارتش مسعود رجوی تا سطح فرمانده دسته تلاش می
کردند تا اين حرکت صدام را توجيه نمايند و او را فردی ضد امپرياليست و مردمی
بنامند. بعضی شبها با توجه به شرايط سنگين لشکر و تعاريف متملقانه نيروهای مجاهدين
از ديکتاتور عراق مجبور بودم ساعتها در بيابانهای قرارگاه در تاريکی راه بروم و با
خود فکر کنم. پس از مدتی به دستور فرماندهی کل سازمان مجاهدين، پرچم ايران و آرم
سازمان مجاهدين در تمامی نقاط قرارگاه اشرف برافراشته شد. در مدت يک ماهی که
عمليات متحدين در عراق ادامه داشت. هيچ بمبی در قرارگاه های سازمان مجاهدين فرود
نيامد. امنيت مطلق در سراسر قرارگاه حکمفرما بود. با شروع حملات هوائی و زمينی
متحدين به عراق، سازمان مجاهدين قرارگاه اشرف را ترک کرده و در منطقه کردنشين »
نوژول « مستقر گشتند. هدف رهبری سازمان مجاهدين در درجه اول سرگرم نگه داشتن
نيروها بود. تمامی نيروها شب و روز به سنگر کنی برای جلوگيری از خطرات حمله هوايی
مشغول بودند. نيروها هيچ وقت اضافی و حال و حوصله ای برای فکر کردن نداشتند. از
طرف ديگر به همه اينگونه وانمود کرده بود که ما در شرايط جنگی بسر می بريم. اين در
حالی بود که حتی يک بمب نه در قرارگاه اشرف و نه در ساير قرارگاههای سازمان
مجاهدين و از جمله پايگاه » نوژول «، (حنيف) فرود نيامد. آن هم بدين خاطر بود که
بر فراز تمامی قرارگاههای سازمان مجاهدين پرچم های سازمان مجاهدين در حال اهتزار
بود. تا پايان جنگ و خروج از » نوژول « با حرکت هواپيماهای متحدين ما بايد از خواب
بيدار شده و وارد سنگر می شديم. پس از مدتی اين حرکت زائد و غير ضروری و حمايت بی
قيد و شرط از صدام و صحنه سازی شرايط جنگی، عده زيادی از نيروها را مسئله دار کرده
و باعث شد تعداد زيادی از آنها از سازمان کناره گيری کنند. با شروع ريزش نيروها در
سازمان به دستور رهبری ( مسعود رجوی ) نشست هائی راه اندازی شد که از بخش فرماندهی
عذرا علوی طالقانی شروع گرديد. موضوع نشست را اعدام جداشدگان از سازمان انتخاب
کرده بودند، دستورات شب هنگام در سنگر فرماندهی به افراد تشکيلاتی تا سطح فرمانده
گروه القاء می شد و روز بعد توسط فرمانده لشکر به تمامی افراد لشکر اعلام می
گرديد. اين نشست در لشکر ۹۳ که فرماندهی آن به عهده احد بوغداچی بود برگزار گرديد.
در اين نشست وی در رابطه با معترضين به عملکرد های سازمان مجاهدين و جداشدگان صحبت
نمود. وی گفت ما در شرايط جنگی بسر می بريم. هر کس در شرايط جنگی سلاح خود را زمين
بگذارد سزای او مرگ است. سپس فرماندهان پايين پشت سر هم نظرات وی را تصديق می
کردند. جو رعب و وحشت چنان بر نشست سنگينی می کرد که کسی جسارت حرف زدن نداشت. نيم
ساعت صبر کردم و در نهايت به خود جرأت داده و دستم را بلند کرده و اجازه صحبت خواستم.
صحبت هايم را با اين کلمات شروع نمودم که من به خاطر اين هوادار سازمان شدم که
محمد حنيف نژاد گفته بود وارد شدن به سازمان از دهانه تنگ قيف و خارج شدن از دهانه
گشاد آن است. اما شما حالا آنرا وارونه کرده ايد. دوم اينکه در تاريخ، چندين نفر
مانند شما گفته اند" هر کسی با ما نيست بر ماست "و آنها خمينی و
موسيلينی و امثال هيتلرها بوده اند. مگر شما ادعا نداريد که پيرو حسين می باشيد ؟
مگر اين حسين نبود که در شب عاشورا چراغ ها را خاموش کرد و گفت هر کس که می خواهد
از تاريکی استفاده کرده و قافله را ترک نمايد. من نمی دانم شما چه مسلک و مرامی
داريد؟ خيلی از کسانی که در انتظار رده تشکيلاتی بودند از جا بلند شدند و برای خود
شيرينی گفتند اين فرد بريده. او را به ما بدهيد تا اعدامش کنيم. (خط اعدام
جداشدگان قبلا توسط فرماندهان به نيروهای تشکيلاتی تا رده فرمانده گروه القاء شده
بود تا در مواقع مقتضی بلند شوند و جو سازی کنند و رعب و وحشت بيافريند) من در آن
هنگام بلند شده و گفتم هر کس جرأت دارد. من برای اعدام آماده ام. تا به تاريخ ثابت
کنم که شما چه کسانی هستيد. در پايان صحبت هايم عده زيادی از بچه ها به مقابله با
طرح اعدام جداشدگان پرداختند. حدود ۱۰ نفر گفتند ما حاضريم نان خود را به آنان
بدهيم. چون احد فرمانده لشکر نتوانسته بود آن شرايط و جوی را که مسعود رجوی
خواستارش بود فراهم آورد. نشست را نيمه تمام گذاشت و آنرا تعطيل اعلام نمود. ساعت
حدود ۱۰ شب بود که مامورين امنيتی لشکر به سنگرها هجوم بردند و تمام بچه هايی را
که در آن جلسه پس از من حرف زده بودند با خود به سنگر فرماندهی انتقال دادند. پس
از ضرب و شتم به آنان گفته بودند که حق ندارند تا فردا از سنگر خارج شوند و بايد
در رابطه با گفته های خود توبه نامه نوشته و برای مسعود رجوی بفرستند. بر اثر فشار
و رعب و وحشتی که نيروهای چماق بدست فرقه رجوی بوجود آورده بودند. خيلی از آنها به
اين خواسته تمکين کردند. زمان می گذشت و در اثر شکست پی در پی ارتش عراق در جبهه
های جنوب در گوشه و کنار و از اطراف شهرهای قادر کرم و کفری حرکت هايی از طرف
نيروهای کرد مشاهد ه می شد. ساعت ۸ صبح شنبه ۱۸ اسفند ۶۹ در شرايطی که چندين شهر
کردنشين سقوط کرده بود. مسعود رجوی اعلام آماده باش داد و دستور داد که ما بايد هر
چه سريعتر"نوژول" را ترک نمائيم. شب هنگام تمام نيروها به ستون به سرعت
به سمت قرارگاه اشرف در نزديکی شهر خالص براه افتادند. ما صبح زود وارد قرارگاه
اشرف شديم. ساعت ۳ بعد از ظهر ۱۹ اسفند ماه ۶۹ دستور آمد که ما بايد برگرديم و در
سليمان بک مستقر شويم. وقتی که به سليمان بک رسيديم نمی دانستيم که برنامه چيست و
بايد چکار کنيم. در اطرف جاده مستقر شده و سه راهی طوز، کفری، و سليمان بک را تحت
کنترل گرفتيم. تمام تحرکات کردها را تحت نظر داشتيم. هر نوع ورود و خروج به سمت
بغداد را تماما کنترل ميکرديم. اگر افراد عرب بودند هيچ مشکلی برای تردد نداشتند و
اجازه داشتند که براه خود ادامه دهند. اما اگر ماشين و سرنشينان آن کرد بودند بازرسی
دقيقی از آنان بعمل می آمد. در صورت حمل سلاح می بايستی به مخابرات عراق تحويل
داده می شدند. دوشنبه ۲۰ اسفند ۶۹ يکی از يگانهای ارتش مسعود رجوی از جاده
"قادر کرم" به سمت "طوز" در حرکت بود. قبل از رسيدن به شهر
طوز، نيروهای پيشمرگه کرد هوادار جلال طالبانی با سازمان مجاهدين تماس گرفتند و
اعلام نمودند که با آنان کاری ندارند و می توانند بدون درگيری و مزاحمت از شهر
عبور کنند و به سمت قرارگاههای خود حرکت نمايند. پس از اين که ستون نظامی در حال
عبور از شهر بود در اثر شليک گلوله ای نامشخص يک مجاهد بنام رضا کرمعلی در دم کشته
شد. پس از اين واقعه فرماندهی ارتش سازمان مجاهدين دستور داد که شهر طوز را با
سلاح های سنگين درهم بکوبند. در يک لحظه از هر سو شهر طوز با سلاح های سنگين و سبک
مورد تهاجم قرار گرفت. تمام مغازه های اطراف جاده ويران گرديد و زنان و کودکانی که
در شهر مستقر بودند با شروع آتش سازمان مجاهدين به بيابانهای اطراف گريختند. پس از
ويران کردن قسمت بزرگی از شهر فرماندهی سازمان مجاهدين گفت : "اين درس عبرتی
برای کردها بود تا بفهمند ما کی هستيم " ساعت ۱۱ صبح شنبه ۲۳ اسفند، محوری که
تحت فرماندهی عذرا علوی طالقانی بود و در جاده طوز و سليمان بک مستقر بود به حال
آماده باش در آمدند. سلاح های سنگين، تانک تی ۵۵، نفربر بی ام پی، سلاح ضد هوايی ۲
لول و ۴ لول و نفربر ام ال پی، همه آماده بودند تا هماهنگ در يک عمليات شرکت
نمايند. در اين عمليات ۳ لشکر ۹۳ و ۸۲ و ۶۲ شرکت داشتند.
از طرف شهر کفری به سمت سه راهی طوز، کفری، سليمان
بک، يک مينی بوس کوستر در حال حرکت بود. وقتی که مينی بوس ديد که مسير حرکت با
تانک مسدود شده است راه خود را عوض نمود و به سمت خرابه هايی رفت که قديم آنجا
مرکز قطار بود. به دستور فرماندهی محور عذرا علوی طالقانی هر سه لشکر بخصوص لشکر
۹۳ به فرماندهی احد بوغداچی مينی بوس را زير آتش سنگين قرار دادند. تمام سرنشينان
مينی بوس از آن خارج شدند.
عده ای در امتداد پل های راه آهن به سمت کوه های
کفری عقب نشينی نمودند. سرنشينان مينی بوس هيچ گلوله ای به سمت ما شليک نکردند.
ولی نيروهای هر سه لشکر در سه جهت آنان را مورد هجوم قرار دادند. در اولين دقايق
مينی بوس به آتش کشيده شد و سپس قدم به قدم سه لشکر با تمام امکانات زرهی خود تمام
سرنشينان مينی بوس را قتل عام نمودند. من که در آن لحظات مامور حفاظت از جاده
سليمان بک بودم شاهد اين جنايات بودم. در اين عمليات يک زن مجاهد توسط يک تک
تيرانداز مجروح گرديد. اين زن دارای پناهندگی سياسی کشور فرانسه بود. پس از اين که
تمام افراد مينی بوس کشته و يا مجروح شدند به نفربر ما که فرماندهی آن را عزت الله
ماسوری بر عهده داشت و فرماندهی دسته آن فردی به نام مسعود بود دستور داده شد که
در منطقه عملياتی تعداد کشته شدگان را شمارش کنيم. وقتی که برای شمارش به آنجا
رفتيم با چشمان خود ديدم که بيشتر افراد کشته شده کرد بودند و لباس های ژنده ای بر
تن داشتند. سازمان مجاهدين در تعقيب آنان از هيچ جنايتی چشم پوشی نکردند. کسانی بودند
که زير پل های راه آهن پناه گرفته بودند. اما سازمان مجاهدين اين پلها را با گلوله
های تانک تی ۵۵ و آر پی جی مورد تهاجم قرار دادند. تمامی افرادی که به زير پل های
راه آهن پناه برده بودند هيچ گونه راه خروجی نداشتند و سازمان مجاهدين می توانستند
آنان را به اسارت بگيرند. با اينکه اين اسيران هيچ عکس العمل نظامی از خود نشان
ندادند مورد تهاجم تانک ها و نفربرهای سازمان مجاهدين قرار گرفتند و همگی از فاصله
نزديک کشته شدند. چند نفر از سرنشينان مينی بوس که در خرابه های مرکز قديمی قطار
سليمان بک پنهان شده بودند نيز با بدنهای تير خورده و مجروح زير مشت و لگد سازمان
مجاهدين قرار گرفته و به شدت کتک خوردند. من با چشمان خود شاهد جنايت يکی از
نيروهای سازمان مجاهدين اهل ايلام که قبلا از فرماندهان سپاه لشکر امير المومنين
ايلام بود بودم. فرد مذبور در عمليات مهران به اسارت سازمان مجاهدين درآمده بود.
بعد از اسارت به سازمان مجاهدين پيوسته بود و آن زمان يکی از سرتيمهای سازمان
مجاهدين شده بود. وی کرد مجروحی را وحشيانه زير مشت و لگد گرفته بود. کردها اسير
بعد از ضرب و شتم توسط نيروهای مجاهدين به نيروهای استخبارات عراق تحويل داده می
شدند. پس از عمل شمارش وقتی که به سمت جاده حرکت کرديم تعدادی جنازه در اطرف جاده
مشاهده کرديم. فرماندهی نفربری که من هم در آن بودن دستور داد با نفربر از روی
جنازه ها رد شويد. صدای انفجار کاسه سر يکی از اين جنازه ها هنوز در مغزم طنين
انداز است. اين بدترين حادثه ايست که از اين جنايات در ذهنم باقی مانده و هنوز
آزارم می دهد. پس از اين حرکت زشت و جنايت آميز، من به گريه افتادم و به فرمانده
نفربر اعتراض کردم. او جواب داد که اين سزای جنايتکاران است. گفتم دوست گرامی
اينان مردمی فقيری هستند که برای آزادی کشور خويش تلاش می کنند . فرماندهی نظامی
برای اين که صدای معترضين را خاموش کند، گفت که آنها مزدوران رژيم جمهوری اسلامی
بودند و در جيب آنها ۲۵ ديناری نو بود.
عذرا علوی طالقانی يکی از فرماندهان سازمان
مجاهدين دستور داد که در کنار جادۀ کفری _سليمانبک و در اطراف ريل راه آهنی که به
سمت کفری ادامه داشت، گودالهائی حفر شود و جنازه ها را دسته جمعی در آن دفن
نمايند. چندين روزپس از اين واقعه رهبری چريک های فدايی ( پيرو برنامه هويت) آقای
سعيد يزدان پناه تلاش نمود که بين اتحاديه ميهنی کردستان عراق و سازمان مجاهدين
ميانجيگری نمايد. رهبران کردها گفته بودند که ما به مجاهدين کاری نداريم. آنها
ميتوانند به قرارگاههای خود برگردند، هدف اصلی ما آزاد سازی مناطق کرد نشين است.
اما سازمان مجاهدين با اين پيشنهاد رهبران کردها موافقت نکرد و دست از آزار و
تعقيب و حمايت از صدام بر نداشت. زيرا سازمان مجاهدين به صدام قول داده بودند که
جاده استراتژيک کرکوک بغداد را برای او محافظت خواهند کرد. مذاکرات به شکست
انجاميد. پس از شکست مذاکرات آقای يزدان پناه از تمامی نيروهای "هويت"
که هوادار مهدی سامع می باشند خواست تا مواضع خود را در قبال سرکوب کردها توسط
سازمان مجاهدين روشن نمايند. کسانی که می خواستند مستقلا از منافع مردم ايران و
کردها دفاع نمايند، در يک حزب جديد عضو گيری شدند. از تمامی اين نفرات فقط ۵ نفر
با کمک رهبری انقلابی ( شاخه منشعب حزب دمکرات ) به رمادی رفتند. ۴ نفراز اين ۵
نفر باقيمانده در هتل صنوبر در رمادی مستقر شدند و نفر ديگر هم در رمادی برای
هميشه از آنان جدا گرديد. بدين گونه پرونده سازمان چريکهای فدايی پيرو برنامه هويت
برای هميشه در کردستان بسته شد.
شنبه ۲۵ اسفند ۶۹ در حالی که آسمان ابری بود و نم
نم باران زمين را خيس کرده بود، در جاده کفری به سمت سليمان بک يک کمپرسی ده تن
قرمز رنگ حرکت می کرد. هنگامی که راننده کمپرسی متوجه شد که سه راهی جاده طوز-
سليمان بک و کفری توسط سازمان مجاهدين مسدود شده است، تصميم گرفت که به عقب
برگردد. ولی فرصت نيافت. نيروهای مجاهدين بلافاصله با انواع سلاح های ضد هوايی به
سوی او شليک کردند. کمپرسی پر از گلوله های خمپاره بود که برای پيشمرگه های کرد
مستقر در طوز حمل می شد. نيروهای مجاهدين اين کمپرسی را در سه راهی سيلمان بک _
طوز و کفری متوقف نمودند. وقتی راننده از ماشين پياده شد، نيروهای مجاهدين بسوی او
شليک کردند. راننده در دم کشته شد و بقيه سرنشينان که دو بچه و يک نفر بزرگسال
بودند پايين آورده شدند و دستور داده شد که روی زمين دراز کش شوند. يکی از آن دو
بچه که فرزند راننده بود با ديدن جنازه پدرش خودش را روی جسد پدر انداخت و
مظلومانه ناله سر داد. ديگری هم دوست پسر راننده بود. پس از ساعتی نيروهای سازمان
مجاهدين ماشين و جنازه را به سمت پايگاه اشرف حرکت دادند. نيروهای مجاهدين اين
کمپرسی و خمپاره ها را جزء لوازم غنيمتی که از رژيم گرفته اند معرفی ميکردند و
مدتها از اين کمپرسی برای حمل و نقل تسليحات استفاده می کردند.
شنبه ۲۵ اسفند ۶۹ لشکر ۶۰ به فرماندهی
"ماندانا بيدرنگ " مستقر در اطراف کوههای کفری بود. مسئوليت اين لشکر
حفاظت از نيروهايی بود که مستقر در دشت سه راهی طوز- کفری و سيلمان بک بود. اين
نيروها که مشرف بر "نوژول " بودند سعی می کردند تمام حرکت هايی که در
"نوژول " اتفاق می افتاد را تحت کنترل خود داشته باشند. قسمت ديده بانی لشکر
هدايت آتش توپخانه و کاتيوشا را بعهده داشت. زيرا اين منطقه محل تردد نيروهای
پيشمرگه هائی بود که برای پشتيبانی از نيروهای خود راهی طوز و شهر کفری می شدند.
ظهر که هوا آفتابی و صاف بود يک نفر کرد که سعی داشت از طريق سلسله کوههای منطقه
به شهر کفری وارد شود مورد حمله نيروهای سازمان مجاهدين قرار گرفت. فرد مزبور در
جا کشته شد. پس از کشته شدن اين کرد نيروهای مجاهدين بر سر نعش او رفتند و بعنوان
غنيمت جنگی وسايل او را که شامل ساعت مچی و انگشتر و محتويات داخل جيب او می شد
برداشته و او را در همانجا دفن کردند. فرماندهی سازمان مجاهدين در محل که دستور
اين جنايت را صادر کرد رحيم فرمانده گردان تانک لشکر ۶۰ بود.
ساعت ۱۱ شب بود که يکی از فرماندهان گردان سراغ من
آمد و گفت که کاک جعفر با تو کار دارد. من می دانستم که کاک جعفر مسئول امنيتی
محور است. وی در مدرسه سليمان بک مستقر بود. با ماشين جيپ فرماندهی راهی اطاق جعفر
شدم. کاک جعفر گفت محمدرضا ما يک نفر را دستگير کرده ايم می خواهيم که برايمان
صحبت های او را ترجمه کنی. من همراه کاک جعفر وارد يکی از کلاس های مدرسه شديم. در
گوشه اطاق فردی بدون هيچ زيراندازی روی زمين دراز کشيده بود. فرد مزبور لباس نظامی
به تن داشت و غرقه در خون بود. وی نای حرف زدن هم نداشت، کاک جعفر از من خواست تا
از او بپرسم که از کجا می آيد و چه رابطه ی با پيشمرگه های کرد مستقر در طوز دارد.
فرد مزبور در جواب گفت من از نفرات ارتش عراق هستم که در اطراف کرکوک مستقر بوديم.
بخاطر اينکه نمی خواهم کسی را بکشم فرار کرده ام. در حين فرار بين طوز و سليمان بک
مورد تهاجم نيروهای مجاهدين قرار گرفتم. قابل توجه است که اين فرد در عين حالی که
مسلح نبود بدنش از چند ناحيه با کلاشينکف مجروح شده بود. او گفت من کرد هستم ولی
هوادار هيچ حزبی نيستم و در يکی از روستاهای اطراف کفری زندگی می کنم. کاک جعفر
گفت دروغ می گويد. از او سؤال کن اگر اين طور است چرا در مقابل نيروهای متجاوز در
کنار ارتش عراق نمانده است. وی دوباره تکرار کرد که دوست ندارد کسی را بکشد. اگر
چه فرد مزبور ناله ميکرد اما کاک جعفر سعی ميکرد که او را به پيشمرگه ها وصل کند.
ولی او با اين که رمقی نداشت قبول نمی کرد. در نهايت کاک جعفر با فرماندهی سپاه
عراق که در سه راه طوز- سليمان بک و کفری مستقر بود تماس گرفت و از فرماندهی راجع
به فرد دستگير شده سؤال نمود. آنها تائيد کردند که او از نيروهای تحت فرماندهی اين
سپاه می باشد. بدين جهت فرد مزبور را با آنکه زخمی و بی حال بود تحويل ارتش عراق
دادند.
دوشنبه ۲۷ اسفند ۶۹ لشکر سعيده شارخی محور عذراء
علوی طالقانی (سوسن) در عمليات خانقين پس از خروج از منطقه به هر جنبنده ای شليک
ميشد. مسئوليت اصلی لشکر اين بود که شهر کلار و کوههای اطراف آن را آزاد نمايد. پس
از ۱۵ کيلومتر پيشروی اين يگان به سمت کلار با مقاومت نيروهای پيشمرگه مواجه می
شود. در اين درگيری که در يک منطقه تپه ماهوری اتفاق افتاد يک تانک تی ۵۵ به
فرماندهی منصور کرمانشاهی و يک فروند "BMP۱
" به رانندگی حسن مورد تهاجم قرار گرفت و از کار افتاد. در اين منطقه ۳ نفر
از افراد کرد توسط نيروهای سازمان مجاهدين کشته شدند. اين يگان سه روز در منطقه
ماموريت داشت تا کردها را سرکوب نمايد و پس از آن به يک کيلومتری خانقين برگشت و
در آنجا مستقر شد. ۵ فروردين ۷۰ چند يگان سازمان مجاهدين تصميم داشتند که شهرهای
کفری و جلولا را به تصرف خود درآورند. اين يگان بمدت چند روز در اطراف شهر با
نيروهای کرد مشغول جنگ بودند. در نهايت يک واحد تانک که در عمليات تصرف شهر شرکت
داشت از بقيه نيروها سريعتر حرکت می کند. در نتيجه دفاع جانانه مردم کرد سازمان مجاهدين
نمی توانند به پيشروی ادامه داده و شهر را تصرف کنند. لذا افراد اين واحد توسط
مردم کشته می شوند و فقط دو نفر از آنان اسير می شوند. اين دو نفر مورد معامله
قرار گرفته و به رژيم ايران تحويل داده شدند و بعدا در زندان اوين اعدام شدند. نام
يکی از افراد اسير شده بشار شبيبی اهل مهران دانشجوی رشته پزشکی دانشگاه تهران
بود.
ارتش عراق با تجديد قوا و پس گرفتن تعداد زيادی از
سلاح های خويش که قبلا به سازمان مجاهدين داده بود توانست به نسبتی خود را بازسازی
کند و به سمت مناطق کردنشين که تحت کنترل سازمان مجاهدين بود حرکت کند. ارتش عراق
تمامی مناطق تحت حفاظت سازمان مجاهدين را از آنان تحويل گرفت. در اين زمان سازمان
مجاهدين در شمال شهر خانقين مستقر بودند. فاصله ما با خطوط مرزی ايران خيلی کم
بود. ما با آتش توپخانه می توانستيم خاک ايران را مورد حمله قرار دهيم. در بين
نيروهای سازمان مجاهدين صحبت از حمله و آزاد کردن ايران بود. عده ای از شرايط پيش
آمده در پوست خود نمی گنجيدند و فکر ميکردند زمان عمليات فروغ ۲ رسيده است. هنوز
چند ساعتی از طلوع آفتاب نگذشته بود که يک ستون زرهی و پياده ارتش عراق وارد منطقه
ای که ما برای عراق حفاظت می کرديم گرديد. فرمانده ارتش عراق سراغ فرمانده سازمان
مجاهدين در منطقه را گرفت. او با محمدرضا طامعی معاونت لشکر ۹۳ صحبت کرد و گفت شما
نمی توانيد و نبايد به سمت ايران شليک کنيد. شما فقط می توانيد عملياتی در داخل
خاک عراق آن هم عليه کردها داشته باشيد. ما با دولت ايران نمی خواهيم جنگ راه
بيندازيم. فرمانده يکان عراق دستور داد با توجه به نزديکی به مرز ايران هر چه
سريعتر عقب نشينی کنيم. اين دستور دولت عراق مبنی بر عقب نشينی نيروهای سازمان
مجاهدين از مناطق مرزی بين ايران و عراق باعث سرخوردگی نيروهای سازمان مجاهدين که
خود را آماده رفتن به ايران کرده بودند شد. همه آنها که برای آزادی ايران به عراق
آمده بودند متوجه شدند که چه کلاه گشادی سرشان رفته است و در خدمت چه کسی بوده
اند. در نتيجه اين شرايط که نشان از عدم استقلال سازمان مجاهدين و اطاعت بی حد و
مرز سازمان مجاهدين از عراقی هابود بسياری از اعضا دچار شوک روانی شدند.
حدود عصر بود که همه نيروها را جمع کرده و پيام
رهبری را خواندند. متن پيام چنين بود:" شما پيروز شده ايد و کار شما تمام شده
است. تمام يگان ها به قرارگاههای خود برگردند" . تمام يگان ها مستقر در منطقه
مذکور تا هنگام شب منطقه را ترک و راهی قرارگاه اشرف شدند. از زمان اولين درگيری
در ۱۹ اسفند ۶۹ تا ۱۱ فروردين ۷۰ تمامی عمليات سازمان مجاهدين بر عليه مردم کرد
بود . فقط در شب ۱۱ فروردين سال ۱۳۷۰ وقتی که ما در شمال خانقين مستقر بوديم.
نيروهای سازمان مجاهدين و رژيم جمهوری اسلامی که فاصله چندانی با يکديگر نداشتند
با آتش توپخانه همديگر را مورد تهاجم قرار دادند. علاوه بر اين پاسداران از چندين
جهت تمام نيروهای سازمان مجاهدين را در اين منطقه مورد حمله قرار دادند. من در اين
شب در ستاد فرماندهی مجاهدين در شهر خانقين بودم. به تمام يگانها اعلام کردند که
در محاصره می باشند. ما سريعا به ستاد فرماندهی که در حومه شهر خانقين مستقر بود
اعزام شديم. عده ای از ما برای حمل مهمات توپخانه که نزديک ستاد فرماندهی بود
رفتيم. با آتش توپخانه بدون هدف سراسر منطقه زير آتش بود و نيروها بدون جهت به هر
طرف شليک می کردند. اين حمله رژيم تا ساعت ۶ صبح ادامه داشت. خوشبختانه غير از چند
مورد که پاسداران از فاصله نزديک بچه ها را مجروح کرده بودند تلفات سازمان مجاهدين
بسيار کم بود. صبح ساعت ۱۰ سازمان مجاهدين يک واحد را مامور فيلمبرداری از منطقه
عملياتی نمود تا اگر کسی کشته شده از آن فيلمبرداری کنند و بعنوان خوراک تبليغاتی
ازآن استفاده کنند. من نيز عضو اين واحد بودم. پس از بازديد از تمام منطقه ما با
جنازه ۳ نفر پاسدار که در نزديکی چند درخت افتاده بودند مواجه شديم. علاوه بر آن
در قسمت شمالی تر نيز جنازه ۷ پاسدار در يک دشت مسطح مشاهده نموديم. پس از روشن
شدن هوا در چند متری ما نيروهای سازمان مجاهدين ۵ پاسدار را که در يک شيار پناه
گرفته بودند و راه فرار نداشتند اسير نمودند. در ضمن يک عدد ماشين تويوتا که
پاسداران از آن برای تردد خود استفاده کرده بودند در کنار يک کانال آب در گل گير
کرده بود که ما با خود آن را به قرارگاه اشرف انتقال داديم.
اين تنها درگيری سازمان مجاهدين با نيروهای رژيم
جمهوری اسلامی بود. اگر چه اين تنها گوشه کوچکی از وقايعی است که توسط سازمان
مجاهدين اتفاق افتاده است و من شاهد تمامی جنايات سازمان مجاهدين در حق مردم مظلوم
کرد نبوده ام تا وسعت ابعاد جنايات سازمان مجاهدين به رهبری مسعود رجوی را در
جريان جنگ خليج برملا کنم. ولی همه خوب می دانند که رجوی و سازمان مجاهدين برای
رژيم بعث عراق چه خود شيرينی ها و خوش خدمتی ها که انجام ندادند. در حقيقت سازمان
مجاهدين با کشتار و قتل عام مردم بيگناه کرد سکان متزلزل حکومت عراق را مستحکم و
پا برجا نگهداشتند. سازمان مجاهدين از سه راهی قادر کرم، کرکوک و طوز تا منطقه
زورباطيه و مندلی سرتاسر اين منطقه را کنترل و هر حرکتی که عليه رژيم صدام حسين
مشاهده ميشد سرکوب می کردند. در ضمن در اين منطقه وسيع هيچ خبری از نيروهای عراقی
نبود، رژيم صدام حسين تمام نيروهای خود را در مناطق جنوب و منطقه کرکوک مستقر
نموده بود. جاده استراتژيک بغداد به خالص يکی از مناطقی بود که سازمان مجاهدين با
نيروهای زياد از آن محافظت می کردند. در ضمن سازمان مجاهدين در کتاب "ارتش
آزاديبخش ملی ايران" صفحه ۲۳۴ اعتراف نموده اند که محدوده ای بطول ۱۵۰
کيلومتر را برای صدام حسين حفاظت نموده اند. البته غير از اين مناطق سازمان
مجاهدين در شهر کربلا نيز در سرکوب مردم شيعه دست داشته است. اين کمک بيشتر شامل
دادن گزارش و اطلاعات به استخبارات عراق از فعاليتهای مردم آن سامان بود. در اين
شهر نفراتی که سالها در کارهای اطلاعاتی سازمان تجاربی اندوخته بودند بکار گرفته
شده بودند. در اثر حرکتهای اعتراضی مردم شيعه کربلا و لو رفتن بعضی از نيروهای
جاسوس سازمان مجاهدين نادر افشار (بيژن) از کادرهای بالای سازمان مجاهدين به همراه
۲ نفر ديگر کشته شدند. پس از تسلط مجدد صدام حسين بر شهر کربلا و مأيوس شدن سازمان
مجاهدين بخاطر پيدا نکردن جنازه های کشته شدگان در کربلا سازمان مجاهدين به صورت
سمبليک در قرارگاه اشرف بجای قبر برای آنها سنگ يادبود درست نمودند. وقتی که اين
همه جنايات و رذالت در حق کردها و خوش خدمتی به ارباب نتيجه نداد و رهبری فرقه
مجاهدين فرمان بازگشت به قرارگاهها را صادر نمود. آنچه که بيش از همه هر انسان با
شرفی را آزار می داد اين بود که می بايستی يکی يکی پست های حفاظتی را تحويل
نظاميان صدامی می داديم. آنجا بود که عمق وابستگی به بيگانه آشکار می شد و انسان
می فهميد که تمامی اين مدت در خدمت عملکردها و فرامين صدام حسين بوده است. به همين
خاطر است که با نشر اين وقايع هولناک می خواهم صفحاتی را در تاريخ مبارزات مردم
ايران ثبت کنم و عنوان نمايم که برای کسب آزادی نيازی به کرد کشی وحمايت از
جنايتکاری نظير صدام حسين نبود.