شنبه ۲۰ ارديبهشت ۱۳۸۲ - ۱۰ مه ۲۰۰۳
دکتر تاجيک:

 

دکتر تاجيک:

عدمآمادگی برای نقشآفرينی در شرايط جديد، از دلايل نازايی جامعهی روشنفکری امروز است

فرهنگ ما به شدت سياستزده شده است

 

روشنفکر ما نتوانسته است خود را با عقلی «متصرف» و «نقد»ی بنيادين و متصرفانه همنشين سازد.

دکتر محمدرضا تاجيک، رييس مرکز بررسیهای استراتژيک رياستجمهوری در گفتوگو با خبرنگار سرويس ديدگاه خبرگزاری دانشجويان ايران، ضمن بيان مطلب فوق دربارهی ميزان استقلال جامعهی روشنفکری ايران در زمينههای توليد فکر، ارايهی راهحل و ... گفت: بسياری از روشنفکران ايرانی در گذران عمر يکصد سالهی خود همواره خود را وجدان خودآگاهی و فصاحت دانستهاند، به عنوان سالار حقيقت و عدالت سخن گفته و حق اينگونه سخن راندن را بر خود روا دانستهاند، اين روشنفکر همواره بر اين انتظار بوده که حرفهای او را به عنوان سخنگوی همگان بشنوند و همواره هويت و مشروعيت خويش را در جهانشمولی پيامش جستوجو کرده و شأن و منزلت پيشتازی را صرفا زيبندهی خود فرض کرده است. روشنفکر ايرانی، افزون بر خصيصههايی همچون «وجدان خودآگاهی»، «فصاحت» و «سالاری حقيقت و عدالت» از آغاز بر اين احساس بوده که با گوهر مدرنيته که «خرد خودبنياد نقاد» است (يعنی خردی که اولا حجيت و اعتبار مدعايش قائم به خود عقل است، نه به چيزی بيرون از آن و ثانيا نقاد است و جرات پرسشگری و نقد را به غايت واجد است) پيوندی بنيادين دارد. بدين وسيله روشنفکر ايرانی زمانی طولانی از عمر نه چندان طولانی خود را مصروف گرهزدن خود با هويت انسان مدرن غربی و گفتمان مدرنيته کرد.

اين مدرس دانشگاه تصريح کرد: لکن در سپهر نظام انديشگی او تمايزی ميان «عقل» و «نقد» قديم و «عقل» و «نقد» جديد حاصل نشد. بالمال، در بستر گفتمان وی عقل همان عقل مفسر قديمی و نقد همان نقد تفسيری قديمی تعريف میشد. او هيچگاه نتوانست خود را به عقلی «متصرف» و «نقدی» بنيادين و متصرفانه همنشين سازد. عقل تفسيری به علت محدوديت ذاتی خود، قاصر از ارايهی پاسخهای اقناعکننده به پرسشهای بنيادينی همچون کيستی و چيستی انسان ايرانی است.

وی افزود: نمونهی بارز اين نوع روشنفکر را میتوان در سيمای روشنفکر انقلابی حرفهای مارکسيست- لنينيستی ايرانی يافت؛ رسالت روشنفکر در اين رويکرد عبارت است از سازماندهی روزمرهی دائمی انقلاب و کسب قدرت سياسی. «توده» در اين مدل سازماندهی، موضوع کار است که روشنفکر انقلابی بايد از طريق القای ايدئولوژی خود در ميان توده آن را متشکل کند؛ طبقهی کارگر و ساير تودههای زحمتکش صرفا به اعتبار روشنفکر انقلابی حرفهای میتوانند به موهبت رهايی دست يابند و جامعهی «کمونی» را يک بار ديگر تجربه کنند. اين روشنفکر انقلابی حرفهای است که آگاهی سوسياليستی و آگاهی رهايیبخش را در انحصار خود دارد. بهتر بگوييم آگاهی سوسياليستی جز در سپهر انديشه و کنش روشنفکر حرفهای معنا نمیيابد.

وی گفت: اما از اين منظر، هر روشنفکر انقلابی حرفهای نمیتواند درفش آگاهی و رهايی را بر دوش کشد بلکه به تاکيد لنين، فقط و فقط اين روشنفکران خارج از طبقه هستند که میتوانند آگاهی سوسياليستی را به دست آورده و به طبقهی کارگر هديه کنند؛ در اين گفتمان بسيار روشن است که طبقه، رسالت خودرهايی ندارد بلکه اين روشنفکر سوسياليست و انقلابگر حرفهای است که اين رسالت را به عهده دارد. در اين ديدگاه، شرايط «عينی» اگرچه شرطی لازم برای يک حرکت رهايیبخش است اما شرط کافی نيست. يک انقلاب برای حادثشدنش محتاج فراهم آمدن شرايط «ذهنی» در تودههای انقلابی نيز هست. دقيقا در همين نقطه، «گشت» يا بازگشت انقلابی است که نقش روشنفکر آشکار میشود.

وی افزود: بنابراين طيف وسيعی از روشنفکران ايرانی همواره نقش ايدئولوگهای بس مدعی و حقيقتمدار را بازی کردهاند. بسياری از اينان بر اين باور بوده و هستند که بتهای پندارهای قدسی را شکستهاند، لکن در همان دم، گرفتار بتهای پنداری خودساختهای هستند که به گونهای ديگر در هالههای تقدس و تبرک محصور شدهاند؛ گرداگرد منطق ايدئولوژيک خود ديوارهای شيشهای کشيدهاند که هر صدای ديگر آن را به ارتعاش درمیآورد. در آينهی انديشه و گفتارشان جز «خود» و «خودی» را نمیتوانند ببينند و جز انعکاس صدای خود پژواک صدای ديگری را نمیتوانند بشنوند.

از اين رو، بسياری از روشنفکران، خود همواره تقريرکنندگان صورتبندیهای گفتمانی توتاليتر در متن و بطن تشکلهای " گفتمانی توتاليتر مسلط " بودهاند. در سيمای دموکراتمشربشان، توتاليتاريسم جديد، فرمانروای متبسم (به تعبير برناردهانری لوی Bernard - Henri levy ) و در رخسار انسانيشان نشانههای نوعی ديگر از بربريت مستتر میبينی؛ قرائتشان در دموکراسی، اغلب قرائتی محفلی فرقهای (سکتاريستی) است و سيادت ايدئولوژيکی خود را عين دموکراسی تعريف کردهاند. "هانا آرنت" از اين قرائت به عنوان «دموکراسی مسلم» نام میبرد. يعنی شما فکر میکنيد که يک حقيقت تاريخی وجود دارد؛ آن حقيقت تاريخی در نزد شماست و شما وقتی به حاکميت برسيد آن حقيقت تاريخی متحقق میشود و اگر من و حزب من، ناجی اين طبقه يا ملت باشد، بنابراين نفس حاکميت من مترادف با دموکراسی است و تحقق آن در راستای پاسخگويی به نيازهای همگان، مردم و نيازهای طبقههاست. به طور کلی میتوان شناسههای برجستهی بسياری از جريانهای روشنفکری (خصوصا روشنفکری سکولار) را در ايران به صورت زير خلاصه کرد:

سکتاريسم (جدايی از تودهها) محصوربودن در فراگفتمان غرب (چه از نوع ليبراليستی و چه از نوع سوسياليستی) يگرتعريفکردن سنت و دين، شالودهشکنی سنت با تار و پود پروژهی مدرنيته و خرد خودبنياد نقاد (مدرن کردن سنت)، مخدوش کردن مرز بين نقد و نق، متاثر از فرهنگ سياسی و منطق کلاممحور (دوانگاری متضاد) حقيقتمحور، تکگفتار (نوعی توتاليتاريسم).

وی تصريح کرد: اما ما در زمانهای میزييم که تغييراتی ژرف در فضای روشنفکری پديد آمده است، همانگونه که فوکو تصريح میکند: «اکنون از زمانی که روشنفکر به ايفای اين نقش فراخوانده شده، سالهای بسيار میگذرد و شکل تازهای از نسبت ميان نظريه و عمل برقرار شده است. روشنفکران ما به کارکردن عادت کردهاند اما نه به عنوان وجهی از جنبهی کلی و جهانشمول و نمونه و نمايندهی عادل و برحق همه، بلکه در بخشهايی خاص، همخوان با شرايط ويژهی زندگی و کارشان. اين امر بیشک به آنها آگاهیای بارها بیواسطهتر و مشخصتر از مبارزات میدهد و آنها اينجا با مسائلی روبهرو میشوند که خاص و غيرکلی هستند؛ اين چيزی است که از ديد من، روشنفکر خاص است در مقابل روشنفکر کلی.

به تصريح فوکو، روشنفکر امروز دريافته است که تودهها برای کشف حقيقت، ديگر احتياجی به روشنفکر ندارند. آنها همه چيز را به کمال و بدون وهم از او بسيار بهتر میدانند؛ آنها به خوبی قادر به بيان حقايقند ولی نظامی از قدرت وجود دارد که سد راه اين سخن و اين دانش میشود. به تعبير فوکو، نقش روشنفکر ديگر اين نيست که خود را «کمی جلوتر و در کنار» تودهها قرار دهد تا بتواند حقيقت سرکوبشده را برای ديگران بيان کند، برخلاف، نقش او مبارزه عليه آن شکلهايی از قدرت است که او را در حوزهی دانش، خودآگاهی و سخن، مفعول و عامل خود میکند.

دکتر تاجيک خاطرنشان کرد: با درونمايهای مشابه، "دلوز" نيز معتقد است روشنفکر تئوریپرداز ديگر برای ما يک سوژه (ذهنيت) يا يک خودآگاهی بازنمايانگر يا نماينده محسوب نمیشود. کسانی که عمل و مبارزه میکنند ديگر به وسيلهی حزب يا اتحاديهای که به خود حق میدهد تا جايگزين وجدان آنها بشود، بازنموده نمیشوند.

کيست که حرف میزند و عمل میکند؟ يک چندگانگی، حتی خود کسی که حرف میزند و عمل میکند نيز يک چندگانگی است. هرکدام از ما يک «خردهگروه» است. ديگر بازنمايی در کار نيست. فقط کنش است که وجود دارد؛ کنش تئوريک و کنش عملی که به مثابهی بازگويی عمل میکنند و به شبکههای گوناگون شکل میدهند. اگرچه ديدگاه انديشمندان را دربارهی جامعهی ايرانی چندان صادق نمیدانم ( گذشته از اين به لحاظ نظری نيز چندان موافق آن نيستم) اما در تحليل نهايی يکی از دلايل نازايی جامعهی روشنفکر ايران را عدم آگاهی آن برای پذيرش يک تحول گفتمانی و عدم تمهيد و تدبير برای نقشآفرينی در شرايط جديد میدانم.

وی در ادامه در پاسخ به اين سوال که «جامعهی روشنفکر امروز ايران چه ملزوماتی را میطلبد» گفت: به طور کلی مهمترين ويژگیهايی که برای روشنفکران در تعريفها و برداشتهای گوناگون عنوان شده، عبارتند از:

خلق انديشههای نو، فراتررفتن از سنتها و چارچوبهای رايج انديشه، علاقه به مصلحت عمومی، انجام کار فکری مستمر به عنوان حرفهی اصلی، نقد وضع موجود سياسی اجتماعی، عدم وابستگی به علايق طبقاتی خاص، پرداختن به مشربها و ايدئولوژیهای سياسی، عرضهی شيوههای زندگی جديد، تعقل و تفکر در امور جامعه و سياست و فرهنگ، آگاهی از منازعات و کشمکشها در جامعه بر سر قدرت سياسی، خلق و انتقال فرهنگ، خلق نظريههای اجتماعی، ارتباط با بعد ذهنی حيات اجتماعی در مقابل بعد عينی و توليدی آن، عرضهی سمبليک منافع اجتماعی طبقات حاکم يا غيرحاکم، پشتکردن به سنتهای عاميانه، هدايت جامعه به سوی خواستها و علايق و آرمانهای راستين در مقابل علايق روزمره و گذرا، نارضايتی از هر وضع موجودی، شناخت مشکلات و تعارضات اصلی جامعه و ارايهی راهحل و پيشبينی مسائل آينده، بازانديشی و نوانديشی، علاقه به مسائل انتزاعی و کلی، دردشناسی اجتماعی در مقابل دانشمندی به مفهوم سنتی آن و بدبينی و بیاعتمادی نسبت به صاحبان قدرت.

اين مدرس دانشگاه گفت: بیترديد بسياری از اين ويژگیها میتوانند به عنوان ملزومات و ضروريات جامعهی روشنفکری امروز مطرح شوند اما افزون بر موارد فوق، مهمترين ملزومات جامعه روشنفکری امروز ايران عبارتند از:

الف: تحقق بخشيدن به عقل نقاد، تفکر انتقادی به قول پوپر آن تفکر که بتواند در تمامی مقدمات ايجاد خودش و در تمامی پيامدهای منتج از خود، شک کند. تفکر انتقادی بايد به تئوریهای انتقادی مبدل شود. اگر تفکر انتقادی منتج به تئوریهای انتقادی نشود و اين تئوریهای انتقادی وسيلهای به دست ما ندهند تا به مناسبات تاريخی و اجتماعی خودمان بپردازيم، همهی انتقادها به نق زدن و محاورات روزمره تبديل میشود.

ب: خروج از قالب روشنفکر ارگانيک و فعاليت در قالب روشنفکر خاص و مستقل.

ج: درک اين مهم که ارتباط ميان نيروهای اجتماعی در جامعهی مدنی دست کم به اندازهی اينکه چه کسی قدرت دولتی را در اختيار دارد، اهميت دارد، تنها در صورتی که بتواند اکثريت تودهها را بسيج و هژمونی خود را در جامعهی مدنی اعمال نمايد، قادر به دگرگون کردن جامعه خواهد شد. گرامشی و فوکو نشان دادند که قدرت از بالا تحميل نشده بلکه عملکردهای قدرت و توفيق آنها به پذيرشش در پايين بستگی دارد.

د: اگر از "ادوارد سعيد" بپذيريم که روشنفکر کسی است که به او استعدادی برای بازنمايی، متجسم کردن و مفصلبندی يک پيام، يک نظر، يک رويکرد، فلسفه و عقيده برای مردم ارزانی شده است، بايد يکی از ملزومات جامعهی روشنفکری را گفتمانسازی و توليد نظريه و آموزههای منطبق با روح زمان و مقتضيات مکان بدانيم.

ه: درک صحيح و بهنگام شرايط نوين جهانی و شرايط در حال گذار داخلی و تلاش برای مفصلبندی و تقرير گفتمانی نو در انداختن طرحی نو؛ مهندسی امروز و فردای جامعه.

دکتر تاجيک در ادامه در پاسخ به اين سوال که «عوامل درونی و بيرونی که باعث رخوت در حوزهی روشنفکری (حوزه و دانشگاه) شده است کدام است، گفت: افزون بر موارد يادشده بايد گفت که در نزد بسياری از روشنفکران ايرانی کسب قدرت سياسی، همواره بر تقويت جامعهی مدنی تقدم داشته است. در تاريخ معاصر ايران روشنفکران سياسی و سياسيون روشنفکر به جای اينکه به تقويت جامعهی مدنی و نهادينهکردن فرهنگ دموکراسی در جامعه بپردازند، تلاششان را مصروف کسب قدرت سياسی کردهاند. به بيان ديگر استراتژی غالب در ميان آنها همواره استراتژی قدرت بوده است و نه «استراتژی ضدقدرت»؛ به اعتقاد من بعد از انقلاب به دلايل بسياری، اين خصيصهی روشنفکری تقويت میشود. اگرچه در آستانهی دوم خرداد و بعد از شکلگيری جنبش اصلاحات شاهد نوعی تقدم تقويت جامعهی مدنی بر کسب قدرت سياسی از سوی روشنفکر ايرانی هستيم اما اين تقدم بسيار خفيف بود و ديری نپاييد که اصحاب انديشه و قلم و گفتمان به اربابان سياست و قدرت تبديل شدند و بار ديگر بر طی راه طیشدهی اسلاف خود پای فشردند.

وی همچنين اظهار کرد: علل و عوامل بيرونی (محيطی) بسياری نيز در اين ايجاد اين رخوت و حاشيهگزينی موثر بودند. شايد بتوان اهم اين علل و عوامل را در سياستزدگی، انقلابزدگی و ايدئولوژیزدگی مفرط فضای عمومی و به تبع فضای انديشگی بعد از انقلاب دانست. ترديدی نيست که فضای شاداب انقلابی تا زمانی که به آفتهای گوناگون سياسی و گفتمانی آلوده نشده بود، سرشار از گشايشهای بديع در عرصههای معرفتی فرهنگی بود. اما آن زمان که سياست، اخلاق و انديشه و ايدئولوژی را به سخره گرفت و به آنان با نگاه ابزاری نگريست، اين روايت نيز ديگرگونه و کار فکری با هزينههای جدی مواجه شد.

وی در ادامه دربارهی خاستگاه فکری روشنفکران جامعهی ايرانی، گفت: اگر منظور از چپ و راست همان باشد که در بستر گفتمان مدرن غرب معنا میيابد، بايد بگويم خاستگاه فکری روشنفکران ايرانی در واقع نه چپ است و نه راست و در عين حال هم چپ است و هم راست. به بيان ديگر، هويت و گفتمان روشنفکر ايرانی همواره تخليطی و پيوندی بوده است.

وی افزود: جريان مدرنيته در ايران در درون خودش نوعی روشنفکری را پروراند که گرچه عوارض مدرنيسم را قويا نفی میکرد اما در نهايت با عقلانيت برخاسته از مدرنيسم مرزبندی نداشت و منتقد درونی نظام مدرنيته محسوب میشد. جريان سوسياليستی نيز در درون خود نوعی روشنفکری را پرورراند که ضمن سوسياليست بودن نيمنگاهی هم به فرهنگ ايرانی اسلامی و گفتمان ليبراليستی غرب داشت. روشنفکر دينی هم از اين قاعده مستثنی نبود و هويت معرفتی خود را در جغرافيای مشترک ميان گفتمانهای ليبراليستی، سوسياليستی و اسلامی تعريف کرده بود.

دکتر تاجيک همچنين در پاسخ به اين سوال که وضعيت مرجعيت را در جامعهی دانشگاهی امروز ايران چگونه میبينيد گفت: به اعتقاد من جامعهی دانشگاهی امروز ما به شدت دچار بحران مرجعيت شده است. نه در عرصهی سياست و نه در پهنهی انديشه، نتوانسته به يک مرجع آوانگارد و يا حتی به يک بازيگر فعال و تعيينکننده تبديل شود. در عرصهی سياست جامعهی دانشگاهی در طول اين ساليان پايهگذار يک جنبش يا جريان سياسی مستمر و فراگير نبوده و همواره به عنوان بازتابدهنده( گاه در حد انفعال) جريانهای سياسی داخلی عمل کرده است. در عرصهی انديشه نيز کمتر شاهد توليد و عرضهی کالای بديع و بیبديل معرفتی گفتمانی از سوی اين جامعه بودهايم. البته تاکيد میکنم که نبايد فراموش کنيم که ما در اينجا دربارهی يک هويت جمعی به نام «جامعهی دانشگاهی» صحبت میکنيم؛ نه دربارهی شخصيتهای دانشگاهی خاص. در سطح تحليل دوم بیترديد من معتقدم که در طول اين ساليان رخوت، فرزانگانی در بطن و متن جامعهی دانشگاهی ما باليدند و کولهبار روشنفکری را بر دوش کشيدند. اما در ميان اين معدود کسان نيز بسياری همچون ياران سنگيندل از ادامهی راه بازايستادند و سکوت را پيشه ساختند.

وی در پايان در ارزيابی کلی از فضای عمومی فرهنگی سياسی کشور يادآور شد: فضای عمومی سياسی فرهنگی جامعهی امروز ما در آستانهی يک دوران رکود و ايستايی قرار گرفته است. فرهنگ ما به شدت سياستزده شده و سياست ما نيز در معرض آفتهای گوناگون قرار گرفته، از اين رو فرهنگ ما با نازايی مواجه شده و سياست هم شديدا قدرتزده، بیاخلاق و بیمنطق شده است. چنانچه در فضای فرهنگی سياسی کنونی جامعه تغيير جدی صورت نگيرد، جامعه در آستانهی ورود به دوران پسا-سياسی ، پسا- ايدئولوژی و پسا- هويتی قرار خواهد گرفت. چنانچه چنين دورانی در جامعهی ما محقق شود با اشکال بسيار نوين و متفاوتی از بازی جمعی سياسی مواجه خواهيم شد. به بيان ديگر آستانهی ورود به اين دوران آستانهی گسست در هويت فرهنگی سياسی نيز هست. در اين دوران نوين، بازی سياسی بيشتر در قالب جنبشهای جديد اجتماع که عمدتا رويکردی اجتماعی به سياست دارند، ايدئولوژیمحور نيستند و فاقد تمرکز و سلسلهمراتب تشکيلاتی هستند، سامان میيابد (البته به علت فضای ناهنجار سياسی در جامعهی ما امکان مبادرت به روشهای مخالفت غيرمدنی و خشونتآميز از سوی گروههای جديد کاملا متصور است). در عرصهی فرهنگی نيز (چنانچه اين وضع ادامه يابد) ترديدی نيست که کالاهای فرهنگی بومی از رونق خواهند افتاد و صنعت فرهنگی ما در مقابل صنعت فرهنگی غريبه (غرب) به متروکهای تبديل خواهد شد، همچنين مصنوعات فرهنگی ديگران تمامی فضای بازار فرهنگی اين مرز و بوم را اشغال خواهد کرد.

انتهای پيام