جمعه ۱۹ ارديبهشت ۱۳۸۲ - ۹ مه ۲۰۰۳
گفتگو با عليرضا اشراقی :

گفتگو با عليرضا اشراقی :

زندان خوش گذشت؟

ما روزنامه نگاران در يک پندار به سرمی بريم. حرفهای تکراری، ياداشتهای تکراری. از انديشيدن تهی شدهايم و فقيرگشتهايم

گفتگوی خبرگزاری ايلنا

گفتگو از: محمود فرجامی

 

دريغم آمد که در مجموعه مصاحبههايی که با زندانيان مطبوعاتی داشتم، جای عليرضا اشراقی خالی بماند. اشراقی - آنچنان که افتاد و دانيم!- بيست ويکم دی ماه سال قبل به محبس افتاد و دوماه دو روز کم، همانجا بود. عليرضا متولد همان سالی است که انقلابی تاريخی، مسير تاريخ ايران را عوض کرد و اگر به زندان نمیرفت، شايد اکنون درصدد دفاع از پايان نامه فوق ليسانس خود در يکی از ايدئولوژيکترين دانشگاههای کشور بود. او از سال ۷۷ فعاليت مطبوعاتیاش را شروع کرد، با مطبوعات متفاوتی همکاری داشت و سمتهای مختلفی را عهدهدار بود که آخرينهايش دبيری سرويس سياسی همشهری ضميمه، عضويت در شورای تيتر روزنامه حيات نو و دبيری صفحات ميانی آن بود.

خواستم با عليرضا اشراقی، که هنوز هم بوی انفرادی پنجاه و سه روزه میدهد، گفتگويی در حال وهوای زندان و انفرادی کنم و از آنجا که او جوانترين زندانی مطبوعاتی است (تا آنجا که من میدانم) لحن مصاحبه را خودمانی انتخاب کردم؛ اما پاسخهای تلخ و نااميدانه او به يادم آوردکه :"جوان ز حادثهای پير میشود گاهی!"

+++

زندان خوش گذشت؟

خير! پرسش و طعنهای است بینمک و خالی از ملاحت. برای چه بايد خوش بگذرد؟! کتمان کنم يا تعارف؟ نه آدم پوست کلفتی هستم و نه دليلی نزد خويش برای حضور در آن "چار ديواری غير اختياری" داشتم.

زندگی توی زندان- آنهم از نوع و تکنيک انفرادیاش - تکراری مداوم است. تکرار حال و اوضاع و افکار. انگار که درگير دوری باطل شده باشی. بی آن که تفکری باشد پيشرفتی نيست. زمان ديگر سوار برعقربک ساعتی نيست که حرکت میکند و به پيش می رود، زمان تنها گاهی اوقات همچون شبحی مات و محو ظاهر می شود و باز در محاق می رود.

 

لحظات اول ورودت به زندان، چگونه گذشت؟

گمان میکنم در اولين لحظات رويارويی با زندان و سلول انفرادی، همه بايد کم وبيش رفتاری يکسان داشته باشند.

نگاهی گذرا به در و ديوار میاندازند و از اشياء و اشکالی که در قلمرو چهار ديواری بستهشان است، سياههای ذهنی برمی دارند. عرض و طول چند قدمی سلول را می پيمايند. چشمهايشان روی ديوارها تفحص میکنند و دنبال آثار باقيه از جوامع ماضيه هستند، چوبخطهای مهمانان قبلی را بر در و ديوار سلول میبينند و میشمارند که پيش از آنها، ديگران چه اندازه مانده و کی رفتهاند؟ لحظات اول، لحظات بهت و کنجکاوی است. اما در همان حال مکانيسمهای دفاعی فکر و روح نيز به کار میافتد.

 

مکانيسمهای پذيرفتن واقعيت ملموس چهارديواری غير اختياری يا لااقل آسان نمودن آن...

طبيعی است که آدمی ذکر " اعظم البلا"ی مفاتيح را به به لب آورد: "بلا عظيم و دل ريش ريش و پرده دريده و اميد بريده شده" و به آنجای دعا که میگويد "ضاقت الارض و منعت السماء " که میرسد، میفهمد که چگونه آنهمه پهنا و گستردگی زمين بر او تنگ است و در چهار ديواری پنج و شش متری خلاصه شده و آسمان بیکران تنها محدود به پنجرهای کوچک با ميلههای آهنی قطوری در پس آن گشته است.

پس برای نخستين بار واقعيت ماندن پشت در فولادی قفل شده را لمس میکند، آن هم نه به سادگی و ملايمت که با تمام عذاب خرد کننده و جگر سوزش.

 

و بايد چگونه سر کرد؟ تو چطور اين دوران را پشت سر گذاشتی؟

تکنيک ها و مکانيزهای گوناگونی دارد، برخی ناخود آگاه به سراغ آدم میآيند و گروهی ديگر بر اثر تجربه پديدار می شوند.

برخی انتزاعی و فکری هستند و دستهای فيزيکی و جسمانی. اولش فکر میکنی که اين هم "يک جوری" میگذرد (البته "خودش" همينطور معلق باقی میماند). ياد آن پند کلاه نمدی شيخ عطار میافتی که "اين نيز بگذرد". ياد وعده قرآنی " ان مع العسريسرا" میافتی و اين نحوه گذران دوران زندان، لحظاتی بر فکر و ذهنت چيره میشود. فکر میکنی که همه چيز " يک جوری" روبرو میشود، اما مرور ايام پرسش جدیتری را در کنار توجيه " سه کلمه ای " اين هم بگذرد " قرار میدهد: " تاکی؟"!

زندگی درون زندان انفرادی چيزی ميان شدت و رخاء است يا خوف و رجاء. آدم گاه پيش خود فکر میکند که "ياد بگير و تلاش کن تا بی دنگ و فنگ زندگی کنی، رفع حاجات اوليه کافی است.

غذايی بخور در سه وعده، بخواب و بيدار شو و قضای حاجت کن". سعی میکند به خاطرات خوش آينده فکر کند؛ اما پرداختن به خاطرات، چيزی جز شگرد ناخوشايندی برای گذاران حضور در زندان نيست. به خاطرآوردن گذشته هم بسته به تصميم خود آدم دارد که تصاوير سريع تغيير کند يا طولانيتر پايدار بماند.

در هر حال هر کس به نوعی قرص نياز دارد تا به آتشبس (يا بدبختیاش) برسد!

 

احتمالا بيشترين وقتت را صرف خوابيدن می کردی... !

بالعکس. در زندان انفرادی که تحرکی نيست، خواب هم متاعی است کمياب و ديرياب. در زندان وقتی که خواب به سراغم می آمد، اغلب از پا درآمده بود. مدتها طول می کشيد تا موفق میشد پلک های مرا، در زير پتويی که برای در امان ماندن از نور مداوم و هميشه روشن مهتابی است، به هم جوش دهد.

 

پس زمان چگونه میگذشت؟

اجازه بده نقل قولی از " آرتور کوستلر" بياورم. می گويد سلول شبيه " مغازه" بستهای است که ديوار سه لايه زرهی دارد، سکوت وتنهايی و ترس. اين هر سه لايه موجب می شود که تجربه متفاوتی از زمان در آنجا حاکم باشد.

روزها سخت میگذرند و طولانی. چرا که درگير سکوت، تنهايی و ترس هستيم و فارغ از هر گونه حادثه و تنوع. بنابراين روزها ملالت آورند و گاه زمان به طولانی میگذرد و روی هم تلنبار می شوند، هيچ نيستند، انگار که لحظه ای بيش نبودهاند چرا که محتوايی نداشتهاند و لذا گذشته دوران زندان انفرادی بسيار کوتاه بود و حال و اکنون. گويا بسيار کش آمده و بسط داده شده. در اين ميان کوچکترين حادثه- از شنيدن صدای يک عطسه تا بازشدن ناگهانی درسلول- به ياد ماندنی هستند.

در محفظه تيره زندان و در حافظه من حوادث به يادماندنی درآن زمان چيزهايی است مثل گرفتن غذايی خوشمزه يا رد و بدل کردن چند کلمه با زندانيان و يا سيگاری که زندانبان به آدم میدهد(متأسفانه از عنکبوتی روی پنجره يا سوسک و مورچهای در رختخواب هم خبری نبود). اين حوادث جانشين سينما رفتن، روزنامه خواندن و مشغوليات ديگر روزانه زندگی بيرون می شوند.

برای کسی که افق ديدنش از لبه فنجان بالاتر و فراتر نمیرود، طوفان در فنجان چايی، به اندازه طوفانهای دريا حقيقی است. يادم نمی رود که چگونه وقتی يک بار زندانبانی مسن در حاليکه کتاب دعايی در دست داشت معنی آفاق و انفس و سير در آنها را پرسيد، شوق زده و پر هيجان شده بودم. بارها و بارها پس از آن که در چند کلمه کوتاه شرح معنی را ديدم، پيش خود آن صحنه را مرور میکردم، آن را سبک و سنگين میکردم و به دنبال آن بودم که آيا نمیشد بهتر توضيح داد؟

با عبارات و لغاتی ديگر؟ نمی شد قدری پيچيدهتر میگفتم تا طولانیتر شود؟

 

روند آزادی مطبوعات را پس از دوم خرداد چگونه می بينی؟

واقعا انتظار داری چه حرف تازه و نويی در جواب سوالت بگويم؟ آخر کليشهایتر وتکراری تر از اين پرسشی هست؟ جوابش را نمیدانی يا دوست داری هر حرفی را بارها و بارها تکرار کرد.

گيرم که تکرار شد، چه حاصل؟ از اين جلف بازيها خسته شدهام.

 

به نظرت يک سال گذشته از لحاظ وضعيت مطبوعات چطور بود؟

در آخرين نوشتاری که پيش از بازداشت، در ويژهنامه ضميمه همشهری، تحت عنوان "در ستايش پندار" نوشتم؛ گفتم که ما روزنامه نگاران در يک پندار به سرمی بريم. حرفهای تکراری، ياداشتهای تکراری. از انديشيدن تهی شدهايم و فقيرگشتهايم.