نامه ی
سرگشاده به محمد خاتمی رئيس جمهوری اسلامی
نام افرادی همچون سينا مطلبی،
منوچهر محمدی، احمد باطبی، اکبر گنجی، ناصر زرافشان، عمادالدين باقی، و ... که
اسير زندان مخوف اوينند شما را شرمسار نمی کند؟
عدلان پارسا
آقای محمد خاتمی سلام،
شما مرا نمی شناسيد زيرا شهروندی جوان بيش نيستم،
اما من شما را به خوبی می شناسم، مردی که آوازه اش شهره ی جهانيان است، مردی که
قانون شکنی در عصر شعار قانونمندی وی زبانزد است، مردی که به جهانيان پيشنهاد
گفتگوی تمدن ها را می دهد در حاليکه ملت ايران به تاوان انديشه ها و بيانشان در
محبس به زير شکنجه و مرگ می روند، مردی که همه در مدح او مداحه سرايی می کنند اما
من دليل اين همه مدح و ارادت را در نمی يابم. مردی که ماندن در قدرت را به جان
انسانها و بدبختی ملتی ترجيح می دهد. شايد از خود بپرسيد چرا امروز خطاب به شما
نامه می نگارم، و چرا من؟
من در ميان رهروان راه آزادی گمنامی بيش نيستم،
زيرا بيش از اين شايستگی ندارم، اما هر آنچه هستم، به عنوان يک شهروند ايرانی حق
دارم که صدای خويش را حتی به بهای مردن به گوش بانيان ستم و واپسگرايی رسانم. بعضی
از روی ارادت، بعضی به دنبال عنايت و بعضی به تمسخر و شکايت به شما نامه می
نويسند، اما من به شما نامه می نويسم زيرا مخاطب سخنانم نظامی است که شما در زمره
ی سردمداران آن هستيد. شما برای پابرجا نگهداشتن ظلم آن از هيچ تلاشی فروگذار
نکرده ايد و نخواهيد کرد.
نمی دانم از کجا شروع کنم، از آزادمردان زندانی
گويم، يا از آزادانديشان خفته در خاک. نمی دانم از ظلم نظام شما گويم يا از کج
انديشی تان، نمی دانم از فقر و فحشای ميهنم گويم يا از فجايع آن. آقای خاتمی با
آنکه جوانم و اميدوار، در انديشه ی جهان خويش نمی باشم زيرا برای لحظه ای مردن
عمری از ترس دژخيمان نخواهم مرد. در ميان سردمداران نظام شما من بدانها که منفورتر
ملتند بيش از شما احترام می گذارم، زيرا لااقل با صراحت سخن از ظلم خود می گويند و
خود را در ميان رفتارهای عوام فريبانه و سخنانی کذب پنهان نمی کنند، آنان که بر
بلندای منبرها فتوای مرگ انسانها سر می دهند بر شما که با الفاظی غلو که در بازار
انديشه خرواری از آن را به پشيزی نمی ارزند ارجحيت دارند. تا کنون از خويش پرسيده
ايد که چه کرديد؟ آزادی بيان و مطبوعات به ارمغان آورديد؟ قوانين متحجر را اصلاح
نموديد؟ تاوان خون انديشمندان غرقه در خون خويش را از بانيان آنان گرفتيد؟ حس
اصلاح طلبی يک ملت را زنده نگهداشتيد؟ اگر اندکی صداقت در خلوت خويش داريد برای آن
روزی که همه ی ما نامدار و بی نام يکسانيم بی انديشيد که چه پاسخی برای گفتن داريد،
برای آن روزی که دست خداوند بالاترين دستهاست نه دست دگری.
آقای خاتمی سخن از قانونمندی و قانونمداری می
کنيد؟! پايبندی به کدامين قانون را می جوييد؟ قانون اساسی که صلاحيت يک ملت را با
انديشه ی ولايت فقيه به فراموشی می سپارد؟ قانون اساسی که با صدور انقلاب خود در
انديشه دخالت در امور ملل ديگر است؟ قانون اساسی که وقعی به آنان که به مذهب اسلام
ايمان ندارند اما يکتا پرستند، نمی گذارد؟ اين است برابری که در سايه تحقق اين
قانون اساسی بدان معتقديد؟ (" ... ماهيت انقلاب عظيم اسلامی ايران و روند
مبارزه مردم مسلمان از ابتدا تا پيروزی ..." ؛ "... ملت مسلمان ايران پس
از گذر از نهضت ضداستبدادی مشروطه ..." ؛ " ... هشياری مبارزاتی و مکتبی
ملت مسلمان آغاز کرد..." ؛ " ... آگاهی و عزم امت اسلامی را عمق و گسترش
... " ؛ " ... انگيزه مشخص و منسجم نوينی را در مردم مسلمان ايجاد نمود
..." ؛ " ... حکومت اسلامی که خواسته ديرينه مردم مسلمان است نويد
..." ؛ "... و لازم است که امت مسلمان با انتخاب مسئولين کاردان و مومن
..." ). قانون اساسی که زنان را شايسته ی مناصب سياسی نمی داند؟ قانون اساسی
که آزادی فکر و وجدان و مذهب را نقض می کند؟
يا دل به قوانين عادی دوخته ايد؟ قوانينی که برای
کودکان معصوم مسئوليت کيفری ببار می آورد؟ حقوق زنان را به سخره می گيرد؟ آقای
خاتمی شرح کتب القوانين جمهوری اسلامی و نقض های مکرر حقوق بشر آنان حديث مفصلی
است که در اين مجمل نمی گنجد، آيا تلاشی برای تغيير ماده ای از مواد آنان نموديد؟
آيا تاکنون نگاهی به کانون اصلاح و تربيت کودکان انداخته ايد؟ آيا تا کنون نگاهی
به نادادگاههای ايران انداخته ايد؟ مردم که تنها گناهشان آنست که حقی را می جويند
چگونه ملعبه ی دست قضات نظام شما می باشند؟
سخن ناروايی قضات برانديشمندان بسيار است، اما آيا
تا کنون به پای درد زنی ايرانی در جستجوی طلاق برای رهايی از ازدواجهای سنتی جامعه
نشسته ايد که از بدو ورود به مجتمع خانواده تا لحظه ی خروج فوجی از پيشنهادات متعه
ی قضات و دست اندرکاران شما را می شنود؟ آيا تاکنون رفتار لباس شخصی ها، بسيجيان و
نيروی انتظامی نظام خود را با جوانان اين مرز و بوم ديده ايد؟ آيا نگاهی به زندان
مخوف اوين در اين سالها انداخته ايد؟ آيا می دانيد اسير بند بودن چيست؟ آيا می
دانيد درد پدری که جگر گوشه اش در ميان جرز ديوارها شکنجه می شود چيست؟ آيا می
دانيد چشمان منتظر فرزندی که در آرزوی بازگشت ناممکن پدر و مادر خويش از چنگال
دژخيمان شماست چيست؟ آيا می دانيد بی گناه اسير بند بودن چه معنايی دارد؟
آقای خاتمی اين نامها و تاريخها چه معنايی برای
شما دارد؟ ششم آذر هزار و سيصد و هفتاد و سه، جسد علی اکبر سعيدی سيرجانی،
نويسنده، از يکی از خانه های امن متعلق به وزارت اطلاعات به پزشکی قانونی انتقال
يافت. او از تاريخ ۲۳ اسفند ۱۳۷۲ در بازداشت وزارت اطلاعات جمهوری اسلامی بود.
شانزدهم دی ماه هزار سيصد و هفتاد و سه، جسد حسين برازنده، پژوهشگر اسلامی، در
نزديکی وکيل آباد مشهد يافت شد، او از روز قبل مفقود گرديده بود. دوم آبان هزار و
سيصد و هفتاد و چهار، جسد احمد مير علايی، مترجم و از فعالان کانون نويسندگان، در
اصفهان کشف می شود.
بيستم آبان هزار و سيصد و هفتاد و پنج، جسد غفار
حسينی از اعضای کانون نويسندگان در منزلش پيدا می شود. او که از خارج کشور به
ايران بازگشته بود در فاصله بازگشت به کشور تا مفقود شدن چندين بار توسط وزارت
اطلاعات جمهوری اسلامی احضار شده و اين موضوع را با دوستانش در کانون نويسندگان در
ميان گذاشته بود. بيست و چهارم دی ماه هزار سيصد و هفتاد و پنج، جسد احمد تفضلی،
نويسنده و محقق، کشف شد، گزارش پزشکی قانونی دليل مرگ را، ضربه ناشی از اصابت ديلم
به سر عنوان می کند. نه فروردين هزار و سيصد و هفتاد و شش، جسد ابراهيم زال زاده،
روزنامه نگارو ناشر، در يافت آباد تهران کشف شد، او از پنجم اسفند مفقود شده بود.
يکم مهرماه هزار سيصد و هفتاد و هفت، حميد حاجی زاده شاعر اهل کرمان همراه با پسرش
کارون در اثر ضربات چاقو به قتل رسيدند. سی آبان هزار و سيصد و هفتاد و هفت،
داريوش فروهر و همسرش پروانه، شب هنگام با ضربات چاقو به قتل می رسند. چهارم آذر
هزار و سيصد و هفتاد و هفت،جسد مجيد شريف، نويسنده و مترجم، در پزشکی قانونی
شناسايی می شود.
او از بيست و هشت آبان مفقود شده بود. در همين روز
هشتاد نفر از شخصيت های فرهنگی و سياسی در نامه ايی به شما از مفقود شدن پيروز
دوانی، فعال سياسی، ابراز نگرانی می کنند. از آن زمان تاکنون مشخص نشده بر سر
پيروز دوانی چه آمده است. دوازدهم آذر هزار و سيصد و هفتاد و هفت، محمد مختاری،
شاعر و نويسنده، از خانه بيرون می رود و پس از آن هيچ گاه به خانه باز نمی گردد و
در تاريخ هجدهم آذر همان روزی که محمد جعفر پوينده، مترجم و عضو کانون نويسندگان
مفقود می شود، توسط فرزندش سياوش مختاری در پزشکی قانونی شناسايی می شود. بيست و
يکم آذر هزار و سيصد و هفتاد و هفت، اداره آگاهی تهران به سيما صاحبی، همسر محمد
جعفر پوينده، اطلاع می دهد که جسد همسرش در بادامک شهريار پيدا شده است. آقای
خاتمی تاوان خون اين جماعت خفته در خون خود را از بانيان آنان گرفتيد؟ اين نامها
تنها بخشی از نامهايی است که دژخيمان نظام شما رهسپار ديار ابدی نمودند، بخشی از
فهرست اسامی مردمی که در زندانها، جای جای ايران يا در غربت در خون خود غلطيدند.
آيا شنيدن اين اخبار کمی غم بر دل شما راه می دهد؟
نام افرادی همچون سينا مطلبی، منوچهر محمدی، احمد
باطبی، اکبر گنجی، ناصر زرافشان، عمادالدين باقی، و ... که اسير زندان مخوف اوينند
شما را شرمسار نمی کند؟ اين نامها تنها بخشی از فوج نامهايی است که رنج زندانهای
شما را کشيده اند، خود بهتر از من نام آنان را می دانيد. جماعتی را حبس نمودند و
حبس می کنند، کشتند و می کشند و شما يک وا اسفا نگفتيد. بهر چه بر اين مسند
پرعنوان بی ارزش تکيه زده ايد اگر در انديشه ی آزادی، عدالت و ملت هستيد؟
آقای خاتمی ايران روزی که شايد من و امثال من در
اين سرای فانی نباشيم آزاد می گردد و حديث آزادی ايران و ايرانی را شايد رهگذری،
در ناکجايی، در نجوايی با خود بر گور ما نقل کند. شما برخلاف ما که حتی در حافظه ی
تاريخ جايی نداريم بر بلندای نامها بر ذهن ها می مانيد، اما نه به نيکی. شما هيچ
نکويی بر نظام هيچ خويش نيافزوديد در حاليکه انسانهای جاودان از هيچ همه چيز می
سازند. داستان زندگی همگی ما روزی به پايان می رسد، هيبت هر نظامی هم روزی بی هيبت
می شود و تنها جمعی از ما به مدد اقبال بر خاطرات آدميان می مانيم، اما چه بهتر که
حتی خاطره نشويم تا آنکه به شر ياد شويم.