شنبه ۱۳ ارديبهشت ۱۳۸۲ - ۳ مه ۲۰۰۳
شرمگين ما

 

شرمگين ما ....

ما ماندهايم و به ماندن به هر قيمت عادت کردهايم و در مرداب يک ديروز تکراری به لاشهای متحرک بدل شدهايم. دريغ که حتی شرم کردن را نيز از ياد بردهايم.

 

سعيد رضوی فقيه

 

قلمی که امروز در دست ماست، دستهای قلمشده خودمان و دوستانی است که يا ايام محبس را میگذرانند و يا به تبعيد ناخواسته تا حاشيهنشينی و انزوای ناخواسته رفتهاند.

در اين چندسال که قريبيکصد روزنامه و نشريه خوش و نوخاسته سياوشوار حنجر به خنجر سپردند و برخی نيز نيامده رفتند کاش ذوق و ظرافتی در کار میافتاد و اگر نه سالی يکبار دست کم يکبار در اين چندسال، به جای جشنواره، سوگوارهای برای مطبوعات برگزار میکردند.

روزنامهنگارانی که در اين سالها تعطيلی روزنامه يا روزنامههای خود را تجربه کردهاند يک احساس داشتهاند و آنها که میماندند و خبر کشتار مطبوعاتی را با حروف سياه مینگاشتند احساسی ديگر که شايد تلختر و گزندهتر بوده است.

اگر اجباری که به بودن، ماندن و نوشتن داريم نبود بايد از گفتن و نوشتن پرهيز میکرديم تا آزادی بيانی را که وجود ندارد تأييد ضمنی نکرده باشيم.

ماندن، نوشتن، واژهها را علیالدوام مميزی کردن و سطرها را آنقدر سروتهزدن - تا در قاب و قالب تنگنظری بهانهجويانه شاکيان حرفهای بگنجد- احساسی ناخوشايند در پسزمينه ناخودآگاه میپرورد و به مرور آنرا لايه بر لايه میفشارد و متراکم میکند تا ناگاه روزی سرريز شود و به فريادی از سرخشم بدل شود يا به سکوتی معنادار و روزه​​وار. مگر آن که اجبار به ماندن و نسل واژههای مطهر را از مرگ يکباره و دستهجمعی نجات دادن و باقيمانده سرنشينان کشتی توفان زده روزنامهنگاری و اطلاعرسانی مستقل را از گردابی چنين هايل به «جودی» آرامش، استمرار و ماندگاری رساندن، ما را بازدارد از اينکه خودخواسته قلمهای بیتاب در دستها را بشکنيم و نالههای نيمهجان و مردد در حلقوم را تندر کرده و در آذرخش خشمیمقدس خودسوزی کنيم تا از سنگينی شرم «ماندن» و «شرمگين ماندن» رها شويم.

آتشسوارانی که از حصار روزمرگی و خودويرانگری تدريجی بيرون جهيدند و دل را بر آتش آگاهیبخش نهادند تا هيمهاش افزون شود و سردی نگيرد ولی ما ماندهايم و به ماندن به هر قيمت عادت کردهايم و در مرداب يک ديروز تکراری به لاشهای متحرک بدل شدهايم. دريغ که حتی شرم کردن را نيز از ياد بردهايم.