چهارشنبه ۱۴ خرداد ۱۳۸۲ - ۴ ژوئن ۲۰۰۳

کهن­ترين شعر دنيا:

 "ايناننا، بانوي بزرگترين قلب"

سروده ي کاهن­بانو انهدوانا، قديمي ­ترين شاعر جهان

 

 

ترجمه و مقدمه: سعيد هنرمند

(به نقل از شهروند، چاپ کانادا)

 

مي­درخشدستاره ي صبح

در مغاک عفوني شب

به ردائي از حرير نوراني روز

بازو گشوده از دو سوي کهکشان

آذين لبش تبسم غرور

به سينه شکاف خنجر رزم

به حنجره نائي شکسته ز همهمه ي تاراج

و دستي از مرفق ربوده[i]

 

هزار و صد سال پيش از ساپو (Sappho) و هزار و هفتصد سال پيش از هومر، کاهني در شهر اور (Ur) مي­زيست به نام بانو انهدوانا (Enheduanna). کسي که شعر بلند "ايزدبانو ايناننا (Inanna)، بانوي بزرگترين قلب"[ii]  ـ قديمي­ترين شعر موجود - را سروده است . شعر او نخستين اثري است که بر لوح­هاي سفالين سومريان ثبت شده است، البته تا آنجا که مي­دانيم. بنابراين بايد او را ـ حداقل تا زماني که اثري قديمي­تر کشف نگرديده ـ قديمي­ترين شاعر جهان دانست. بانوئي که عاشقانه ايناننا را مي­ستائيد و در ستايش از او شعري بدين زيبائي سروده است. اما تفاوت است ميان ستايش اين شاعر از ايناننا و آثاري که ديرتر حوا را به نقد مي­کشند و گناه اول را به او نسبت مي­دهند. حوا به خاطر  تخطي از دستور خدا مورد غضب قرار مي­گيرد و شرمسار برگ مي­پوشد و از بهشت تبعيد مي­شود، حال آنکه ايناننا نه تنها به خاطر  قدرت توليد کشاورزيش که به خاطر  "يوني­اش"[iii] که مظهر و ابزار بارورندگي اوست نيز ستائيده مي­شود.

انهدوانا کاهن دولت­شهري در جلگه هاي   ميان دجله و فرات معروف به تمدن مهد[iv] (Cradle) بود. پيش از اين، تمدن­ها نيز به مانند مردمان در جستجوي خوراک، کوچنده بودند؛ حداقل از حدود چهل هزار سال پيش تا هزاره ي پنجم پيش از ميلاد که تمدن ميان رودان (Mesopotamia = بين­النهرين در متن­هاي عربي و فارسي) در جلگه هاي  ميان کوه هاي زاگرس و رودهاي دجله و فرات ساکن مي­شود. سومريان از جمله اولين دولت­هاي اين تمدن بودند و احتمالا اولين تمدني که خط را اختراع کردند. چنانکه اشعار انهدوانا نيز به اين خط و زبان نوشته شده است.

شعر انهدوانا نقش بسيار مهمي در ساختمان ادبيات جهان داشته است. ترجمه ي اثر او که در سال­هاي اخير اتفاق افتاده، اين موضوع را به روشني نشان مي­دهد. تاثير مبهوت­کننده­اش تا آنجاست که بايد اذعان کرد صداهاي مهم و بااهميت گذشته در پرتو تاثير او با هم يکي شده­اند و ادبيات را در طول تاريخ به جلو هدايت کرده­اند. پژوهش­هاي باستانشناسي و معماري اين تاثير و تاثرها و مسير شکل­گيري در ادبيات را به­خوبي تاييد مي­کنند. براي نمونه آثار مکتوب درباره ي شهرهاي اور، تروا، يا در ايران در آثار اسطوره­اي مربوط به گنگ دژ که با نمونه هاي ادبي آن در هفت­پيکر از يک­سو و قلعه­ها و کلات­ها و حتي شهرهاي قديمي ايران همخواني دارند، خبر از اين تاثيرها مي­دهند[v]. آثار باستاني کشف شده همه در روند تاييد اين موضوع هستند. شاعران بويژه  نمايانگر اين مسير طي شده در ادبيات هستند. در فارسي، چنانکه اشاره شد، هفت­پيکر نمونه­ي همخواني قصر خورنق است با آسمانشهر اسطوره­اي؛ چنانکه فرش­ها و قلعه هاي ايراني نيز به احتمال زياد بازنمائي از اين شهر هستند.

همخواني­ها گمان وجود چنين تاثيرپذيري گسترده را دامن مي­زنند. تاثير اسطوره هاي ميان رودان در جابجاي آثار مختلف از فرهنگ­هاي مختلف نشان از اين روند دارد. به­عنوان نمونه جاي تعجب نيست اگر مي­بينيم که تصوير حواي دوره ي مردسالاري در اغلب تمدن­ها عجين است با گناه موسوم به گناه اول. شرمساري حوا نمونه­ي شرمساري زن در يک دوره ي تاريخي ويژه است. نمونه­ي همخواني که همراه با همساني­هاي ديگر دوره ي قدرت گرفتن مرد را نشان مي­دهد که امروزه آن را با عنوان دوره ي پدرسالاري مي­شناسيم و هنوز به­گونه­اي در آن به سر مي­بريم . پيش از آن اما و بنا بر قرائن مختلف و از جمله داستان­هاي اسطوره­اي ما از يک دوره ي طولاني زن­سالاري خبر مي­گيريم. در آن دوران درست برخلاف آنچه در دوران پدرسالاري مي­گذرد، شاهد ستايش و نيايش زن و يوني او به­عنوان آفريننده و تداوم­بخش نسل­ها هستيم. نخست ساپو، و پيش از انهدوانا، اين چرخش به عقب، از پدرسالاري به زن­سالاري را، در جريان يافتن ريشه هاي ادبيات نشان مي­دهد.

با کشف آثار ساپو، تغييري بنيادين در نگرش به ادبيات پديد مي­آيد، زيرا مي­بينيم که نخست، نويسنده­اي زن از گذشته هايي بسيار دور و در واقع قرن­ها پيش از هومر ساختار ادبيات را رقم مي­زند؛ و دو، نگرش و تصويري متفاوت از زن ارائه مي­دهد. موضوعات کار او خدايان، يا به­سخن ديگر اسطوره­ها، آئين­ها و در دل آنها زن و عشق است و سبک کارش نيز ساده و عاشقانه. توجه اصلي اين شاعر به ايزدبانو ونوس در لاتين – يا آفروديت در زبان يوناني – است. ايزدبانوئي که مانند همتاي ايراني­اش، آناهيتا،[vi] دارنده ي ستاره­اي به همين نام بود (وهست). ساپو معلم دختران بود، نيز کاهني که همه ي عمر خود را وقف ايزدبانويش ونوس ­کرد. اين ايزدبانو پيش از آن و در تمدن­هاي ميان رودان با نام­هاي ايشتار در ميان آکدي­ها (Akkadian) و اينانناي سومري­ها معروف بوده است. با کشف و ترجمه ي لوح­هاي انهدوانا در دو دهه ي اخير درمي­يابيم که ساپو نيز، همچون ايزدبانويش ونوس، پيشترجا پاي شاعر و کاهن­بانويي قديمي­تر از خود نهاده بوده است. و با شعر انهدوانا درمي­يابيم که حتي ايناننا نيز از فراز شانه هاي اسطوره­ها و قهرماناني قديمي­تر با ما سخن مي­گويد. براي همين است که شاعر او را چنين مي­ستايد:

تو، تو با رداهاي کهن

رداهاي کهن خدايان

کشف­هاي جديد به ما مي­گويند که عناصر تاثيرگذار در ادبيات و پژوهش­هاي آينده را بايد در اعصار نهفته پشت غبار زمان­ها جستجو کرد. اجازه دهيد شمه­اي از اين کنکاش را در اين حرکت به گذشته دنبال کنيم. قرن­هاي اخير يکدست در سيطره ي نقد و ادب يونان بوده­اند. اما با شنيده شدن صدا و داستان ايشتار، ايزدبانوي آکدي، تحولي در پژوهش­هاي آغاز قرن بيستم پديد مي­آيد. صداي او براي نخستين­بار از لابلاي سنگنبشته­ها و لوح­هاي سفاليني شنيده مي­شود که حدود پنج هزار سال پيش توسط مردم آکد پرداخته شده بوده. با اين همه هنوز چندين دهه تا کشف و خواندن لوح­هاي اشعار انهدوانا باقي مانده بود. و چنانکه اشاره رفت در دهه ي هشتاد است که بالاخره صداي ايناننا نيز به گوش مي­رسد و داستانش از لابلاي اين اشعار روايت مي­گردد. نخستين اثري که در اين مورد چاپ شد چنين نام داشت: ايناننا: بانوي بهشت و زمين. اين مجموعه گرد آمده­اي بود از نوشته هاي سومري­شناس­هايي چون سموئل نوا کريمه (Samual N. Kramer) و دايان والکستين (Diana Wolkstein). در اين کتاب کريمه بيشتر روي قديمي­ترين آثار و ترجمه­ها کار کرده است، حال آنکه والکستين تلاش کرده که تصويري شاعرانه از ايناننا به نمايش گذارد، آن هم در آينه­ي زن امروز، زني که کوشش مي­کند تا جاي خود را در بازار کار باز کند و همزمان به­قصد نشان دادن توانمندي­هاي شخصيتي­اش گوشه هاي پنهان احساسات عاشقانه و سکسي­اش را به تصوير و بيان کشد. در اينجا و در اين تلاش است که مي­بينيم نويسنده ميان زن امروز و آن بديل باستاني­اش پلي برقرار مي­کند. ايناننا، بديل باستاني زن امروز، يوني خود را به­عنوان نماد بارورندگي، و درست بمانند تلاشش در کاشت و داشت و برداشت محصول ستايش مي­کند؛ همزمان اصول اصلي فرهنگ خود را بنا مي­گذارد و باز هموست که "کشتي بهشت" را به سرمقصد موعود هدايت مي­کند. درست به مانند زن امروز که با بازگشت به بازار کار قدرت توليد را که پيش از اين تنها در انحصار مرد بود با قدرت آفرينش انسان که همچنان در انحصار زن مانده است درهم مي­آميزد. دو هزار سال بعد از ايناننا است که مي­بينيم با انحصار توليد توسط مردان اسطوره هاي زنسالار در ادبيات، و بويژه  در ادبيات يوناني، جا به "داستان­هاي مردانه" مي­دهند. نيز به دنبال آن است که مي­بينيم حوا محکوم به گناه نخستين مجبور به پوشيدن "برگ" و دفن شدن در زير روايت­هاي مردانه مي­شود.

اسطوره ي ايناننا همسان است با اسطوره ي ايشتار، همتاي آکديش، گرچه اينجا و در شعر انهدوانا داستان در هاله­اي از ايهام و استعاره پنهان شده است و به جز عناصري داستاني و شواهدي جغرافيايي رد روشني از آن همساني­ها بر جاي نگذارده است. در واقع اسطوره ي ايناننا را بايد جاي ديگر و همراه با پاره هايي وام گرفته از ايشتار تکميل کرد. به هر رو و پيش از آنکه داستان ايشتار را براي به دست دادن خطوط کلي شعر بازگو کنيم بد نيست اشاره­اي مختصر به اسطوره ي نجومي ستاره او، و نيز عناصر جغرافيايي شعر داشته باشيم.

ايناننا، ايزدبانوي سومري، و ديرتر ايشتار در تمدن آکدي، خداي حافظ مردم، عشق، بارورندگي، و جنگ بوده است. نماد او ستاره ي پنج­پر است (ستاره­اي  که اين­بار به دست کلانتري با يک ستاره ي پنج پر حلبي به تاراج رفت).  نقطه ي محوري و ياموضوع مرکزي اسطوره ي اين ايزدبانو ستاره ي ناهيد بوده است که در نجوم کشورهاي مختلف تاثير ژرف گذارده است؛ چنانکه در همتاي ايراني­اش آناهيتا[vii] (ناهيد)، يا آفروديت يوناني، يا ايشتار سومري، و زهره­ي سامي. اين ستاره که روشن و قابل رويت با چشم غيرمسلح است ويژگي­هاي خاصي دارد که باعث شده يکي از مهمترين، ژرفترين، و تاثيرگذارترين اسطوره هاي نجومي را پديد آورد[viii]. ستاره ي ناهيد با زاويه­ي 48 درجه از خورشيد هميشه قبل از طلوع يا بعد از غروب آفتاب در آسمان پديدار مي­شود. اين ستاره براي مدت دويست و چهل و هفت روز در غرب و به دنبال غروب آفتاب ظاهر مي­شود[ix] که شباهنگش مي­ناميم و در اين حالت نماد عشق و عاشقي است. فردوسي از اين نقطه نظر است که در داستان رستم و سهراب، صحنه­ي رفتن تهمينه به اتاق رستم را با توصيف اين ستاره در آسمان آغاز مي­کند:

چو يک بهره از تيره شب درگذشت     شباهنگ بر چرخ گردان بگشت[x]

بدين معني که چون شب شد وقت عاشقي فرارسيد. اما اين ستاره بعد از چهارده روز غيبت، دوباره و در سمت شرق و درست پيش از طلوع خورشيد پديدار مي­شود و البته براي مدت دويست و چهل و پنج روز. در اين حالت ستاره نماد جنگ است و رزمندگي.  نظامي شباهنگ را در اين معني نيز بکار برده است. وي  براي نشان دادن عزم اسکندر در رفتن به سرزمين­هاي مختلف چنين مي­گويد:

                                                دگــر باره دولت درآمـد به کــار دل دوستــي با سخن گشت يار

                                                فرورفت شب روز روشن رسيد              شباهنگ را صبح صادق دميد

                                                دگـر باره بخـتـم سبـک­خيـز شـد نشـاط دلـم بــر سخـن تيز شد[xi]

مطابق نظر کساني چون بيروني ستاره ي زهره، و در اصل ايزدبانو ايناننا، نماينده­ي سرزمين ميان رودان و حجاز است،[xii] از اين رو است که روي اغلب پرچم­هاي اسلامي اين ستاره را که صورت پنج ­پر دارد مي­بينيم، که البته منظور ستاره ي صبح است در معناي جنگ و جهاد. براي اينکه اين مفهوم روي پرچم نشان داده شود معمولا اين ستاره را در دل هلال اول ماه مي­کشند و معناي آن اين است که ستاره در دل هلال روزهاي اول ماه يعني سمت شرق است و بنابراين ستاره ي صبح است. ستاره ي پنج­ پر همچنين نماد ارتش­هاي اروپائي بوده در مقابل امپراتوري عثماني و پيش از آن مسلمانان. اروپائيان اين ستاره را که روي پرچم عثماني بود و نشان دشمن حساب مي­شد روي پرچم­هاي ارتش خود نقش مي­بستند تا بدين ترتيب خداي جنگ دشمن را در خدمت گرفته باشند. اين درست همان کاري است که رومي­ها دو هزار و اندي سال پيش با ميترا، خداي جنگ ايرانيان کردند تا آنجا که ميترا بدل شد به يکي از مهمترين خدايان مورد پرستش آنها و برايش معبدها ساختند، به ويژه در مناطق مرزي نزديک به سرزمين­هاي دشمن. ستاره پنج­پر در امريکا هم در همين معني بکار مي­رود و روي همه ي وسائل و ابزارهاي جنگي کشيده مي­شود، فراتر از آن روي شانه ي افسران و ژنرال ­هاي آنها نيز هست. پنتاگون (پنج­بر) نيز که صورت ديگري از اين ستاره است در همين معني و به­عنوان جايگاه خداي جنگ نامگذاري شده است. کمونيست­ها نيز اين ستاره را نماد مبارزه با طبقه ي بورژوا و سرمايه­داري قرار دادند. و اين همان ستاره­اي است که روي پرچم شوروي سابق و چين و کره­ي شمالي ديده مي­شود.

اما مورد جغرافيائي مسئله، چنانکه در شعر خواهيم ديد کوه و خداي آن ايننونا يا احتمالا ابيه نقش بسيار مهم و محوري دارند. همچنين است شرايط مکاني و فضاي شعر که به گونه­اي دلالت بر محيطي کوهستاني دارد. به خاطر وجود اين عناصر بسياري از پژوهشگران احتمال مي­دهند که اسطوره ي ايناننا در محيطي کوهستاني يا نزديک به سرزميني کوهستاني و به احتمال زياد در مناطق غربي کوه هاي زاگرس ورز يافته است؛ چه در جلگه هاي  ميان رودان و حتي در مصر که احتمالا زادگاه تمدن مهد بوده، کوه قابل ملاحظه­اي وجود نداشته و ندارد. نکته­ي تاييد­کننده­ي ديگر تغييرات مشهود فصلي است که در مناطق ميان رودان کمتر برجسته و حاد است و بنابراين سرما و گرمائي که به­عنوان ابزارهاي جنگي ايناننا مي­آيند احتمالا نشان از سرزميني معتدل­تر دارند. با توجه به اين نکته­ها بد نيست خطوط کلي داستان ايشتار، همتاي آکدي ايناننا، را اينجا بياوريم.

 در اسطوره ي ايشتارآمده که او بعد از به دنيا آوردن پسرش تموز[xiii] (دموزي) حکومت زمين را به او مي­دهد، اما آنگاه که مي­بيند او بيشتر مورد علاقه ي مردم قرار گرفته خشمگين مي­شود و کساني را به زمين فرومي­فرستد تا نابودش کنند. اينان او را زخمي به دنياي مردگان مي­فرستند. با رفتن تموز به دنياي تاريکي زمين بدل به برهوتي خشک و بي­آب و علف مي­شود. مردم به درگاه ايشتار ناله برمي­دارند و او از کرده ي خود پشيمان به دنياي مردگان مي­رود تا پسر را بازگرداند. خواهر ايشتار.

اما، که حاکم سرزمين مردگان است گردن نمي­گذارد و ايشتار ناگزير شرط او را مي­پذيرد که تموز شش ماه از سال پيش او در زيرزمين باشد و شش ماه زنده بر روي زمين. بدين­ترتيب فصل­هاي سرد و گرم روي زمين بوجود مي­آيند.

براي ايشتار زايش فرزند با درد همراه است، اما دوباره زايش او، يعني بازگرداندن فرزند از دنياي مردگان، دردمندانه­تر و همراه با دردهاي دروني است. زايش نخست با مهر است و لذت زايش دوم اما، از سر ازخودگذشتگي و پشيماني. رفتن ايشتار به دنياي مردگان (يعني رو در روئي با سهمگين­ترين شرايط) نشان از اين از خودگذشتگي، پشيماني و پيرايش تن و جان دارد. باززايش تموز نيز نشان از گذشتن از اين دنياي وحشتزا است. اين همان اصول بنيادين فرهنگ کشاورزي است که پيشتر ايناننا بنيان نهاده است و با مرگ و زايش گياهان در فصل­هاي زمستان و تابستان به نمايش درمي­آيد. تاثير اين اسطوره بر فرهنگ­هاي ايراني نيز مشهود است. براي نمونه، مهرداد بهار احتمال مي­دهد که سياوش همان شخصيت تموز است در اسطوره هاي ايراني[xiv]. همساني ميان داستان سياوش و تموز خداي گياهي تمدن­هاي ميان رودان بي­ترديد زياد است، اما اين تنها نمونه نيست؛ افزون بر آن طرح "مادر و پسر" به گونه هايي برجسته­تر ونيرومندتر در ديگر اسطوره هاي ايراني حکايت از اين تاثيرها دارند. مثلا رابطه­ي "هماي و پسرش داراب"، پسري که به غضب مادر رانده مي­شود و بعد بازمي­گردد و البته اين بازگشت با دردهاي سنگيني همراه است که هماي بايد تحمل کند.[xv] نيز داستان "ناهيد و پسرش اسکندر (اسکندر مقدوني)" در آثار فارسي که به احتمال زياد در منطقه­ هاي ميان رودان و متاثر از داستان اصلي "ايشتار و تموز" بازروايت شده­اند. در اين داستان­ها عناصر همسان ديگري نيز يافت مي­شوند که به اين تاثيرپذيري­ها قوت بيشتري مي­بخشند.[xvi]

تاثير داستان اصلي را از سوي ديگر در اسطوره هاي يوناني نيز مي­توان ديد. خداي گياهي ادونيس و بازگشت او از دنياي مردگان که ديرتر در رابطه­ي "مريم و عيسي" شکل جديدي مي­يابد و با "عشق مادرانه" متبلور مي­گردد. همچنين است تاثير اين داستان روي داستان العازر[xvii] در آثار مسيحي و در قرون وسطاي اروپا در اسطوره ي فيشرکينگ، نيز شاه آتور[xviii] در داستان­هاي اسطوره­اي انگلوساکسوني.

بازنگري اين آثار در پرتو شعر انهدوانا چارچوب­ها و معيارهاي ادبي را دچار تغييراتي جدي مي­کند. به قول والکستين نگاه به اشعار انهدوانا و ساپو، از زاويه نگاه انديشه هاي فمينيستي معاصر، گويي "بازگشت به آينده" است. بي­ترديد اگر کار و پژوهش روي فرهنگ ميان رودان ژرفتر گردد "بازگشت به آينده" ابعاد گسترده­تر و نمايان­تري مي­يابد، در سايه­ي اين پژوهش­ها شايد بسياري از اصول، بن­مايه­ها و تعاريف ادبي تغيير کنند. بويژه  با اسطوره ي ايناننا و شعر بلند "ايناننا بانوي بزرگترين قلب" که ژرفاي فلسفي تازه­اي را پيش رو مي­گذارد. به قول بتي ميدور مترجم انگليسي شعر، پژوهشگران انجيل در آينده متوجه خواهند شد که گريه انهدوانا با اين ترجيع­بند – من از آن توام /// چرا برده­ام مي­خواهي" – همسان است با گريه هاي ايوب[xix] که دو هزار سال بعد اشک­هاي خود را بر برگ­هاي عهد عتيق فروپاشيد. ميدور ادامه مي­دهد که تاثير انهدوانا بر متن­هاي شرقي و غربي تا بدانجا است که بايد گفت "او از آغاز با ما بوده است"[xx]. در واقع تاثير انهدوانا تنها تاثير يک شاعر بر شعر شاعران بعد از خود نيست، بلکه فراتر از آن نشانه ي سهم بي­شائبه ي زنان در ادبيات و فرهنگ جهان است.

انهدوانا شعر را در سه بخش سروده است. ترجمه ي بخش اول آن با عنوان ايناننا و ايبه در زير آمده است. اميد که زماني نه چندان دور ترجمه ي کامل آن در اختيار خوانندگان فارسي­زبان قرار گيرد.

 

 

ايناننا و ابيه

INANNA AND EBIH

 

اين – نين – مي – اوش – آ[xxi]

به قلم کاهن­بانوي شهر اور: انهدوانا

 

I. نيايش

 

بانوي سرزمين­هاي سوزان

روئينه به جوشن ترس

سوار بر آتش توانمند و سرخگون

 

ايناننا

 

سارا[xxii] زوبينش به دست

با سهمي درآميخته با ردايش

 

پيچان و زمين­کن سيلي برآينده

هموست که برمي­جهد در ميانه­ي ميدان

و استوار سپري بر زمين فراز مي­کند

 

بزرگ­بانو ايناننا!

   افروزنده­ي جنگ

   کشنده­ي دشمن

 

بارنده ي تيرهاي بي­امان بر دشمن

برآورنده­ي زور و نيرو در برابر بيگانگان

غرنده­ شير باغ بهشت

 

کوبنده­ي تن­ها و بُرنده­ي پي­ها

بر روي زمين

 

ورزا وحشي

  که  سم­ها بر زمين کاشته

   آماده­ي دستبرد به دشمنان است

 

آتشين شيري

   نورسيده و شورشي

   که باور خود را

   به گستاخي پي مي­گيرد

 

II. ستايش بر او

 

بانوي من

   کودک زرين       پرورده­ي بهشت

 

ايناننا

   دوشيزه­ي زرين       باليده بر روي زمين

تو مي­رسي

با بازواني بازگشوده

از دو سو همچون سنان­هاي خورشيد پادشا

 

آنگاه که جوشن ترس در بر مي­کني در بهشت

درخشنده بلوري مي­شوي بر روي زمين

 

آنگاه که بازمي­گشائي رشته­ي کوهساران را

بافته توري مي­شوي از رشته هاي لاژورد آبي[xxiii]

آنگاه که به آب مي­زني

در زلال جويباران کوه­ها

تو، زاده مي­شوي در کوهساران

در بلورين سرائي سارا

 

آنگاه به بر مي­کشي

رداهاي کهن را

کهن خدايان را

 

آنگاه گردن­ها مي­زني

چونان داسي که بند از پاي گندم­ها بگشايد

 

بعد سر- ­سياه[xxiv] ستايش­ت مي­کند با سروده­اش

سومريان مي­خوانند همنوا

هرکس به رودي خوشنوا همآوا مي­شود

 

بانوي نبرد

   نخستين فرزند ماه­خدا[xxv]

دوشيزه ايناننا

ستايش­ت مي­کنم

اين است سرود و رود من

 

III. ايناننا مي­خواند

 

من، بانو

چرخنده در آسمان

گردنده به روي زمين

در خاوردر سرزمين­هاي الم مي­چمم

در باختر- اپاختر بر گرد سرزمين­هاي سوبير مي­گردم

و در اپاختر سرزمين­هاي لولوبو را درمي­نوردم[xxvi]

 

دستبرد مي­زنم

کوهستان را

درست از قلبش

 

من، بانو

نزديک آمدم

و کوهستان نترسيد

 

من ايناننا

نزديک آمدم

کوهستان نترسيد

آمدم نزديک ايبه کوه

کوه نترسيد

لرزان نشد

به آهنگ لرزش­هاي خويش فرونيفتاد

پوزه بر خاک نماليد

لب بر زمين ننهاد

 

به چنگشان مي­گيرم اين نوخاستگان[xxvii] را

لرزه بر اندامشان مي­اندازم

وامي­دارمشان که از من سهم گيرند

 

تنومند ورزايي را

با توانمند نيرويش درمي­اندازم

و ورزابچه­اي را

با اندک نيرويش

 

با تازيانه­ي رقص پي بر پي­شان مي­گذارم

و با کمند جهاننده ام برمي­انگيزمشان[xxviii]

من آتش نبرد را مي افروزم

   ترکش و تيرها آماده­اند

رشته هاي قلابسنگ را درهم مي­تنم

   و سنان چوبين

   و سپر و زوبين را برق مي­اندازم

 

در مرز جنگل­هايشان آتش مي افروزم

   به تبر دروندان را گردن مي­زنم

خداي آتش، گيبيل سارا را مي­طلبم

تا شعله بر تن و شاخ­هاي تنومندشان درافکند

 

از شهر خود

آراتا[xxix]

پنهان گوهر رخشنده

ترس بر اندام همه ي کوهساران مي­بارم

 

چونان گاه نفرين شده­ي ان

هرگز باز نخواهند روئيد

و همچون ويرانه­جاي انليل

ديگر هرگز سر برنخواهند کرد[xxx]

 

راه مرا بستائيد کوهساران

مرا بستائيد!

با سرودي مرا بستائيد!

 

IV. ايناننا پيش ان مي­رود

ايناننا

   فرزند خداي ماه

زيبا گلي برباليده[xxxi]

با رداي زنانه­اش که بر نازک ساق­ پايش درافتاده است

و بر پيشاني نرمش ز رنگ

پرتوي از آتش و درخشي از سهم کشيده است

 

بسته به گردن عقيقي تابنده­

و خونين رنگ را

 

وز آن پس به چنگ برگرفته

گرز هفت سر را

ايستاده در آستان جواني[xxxii]

دست راستش پيوسته با گرز

 

پاي مي­گذارد، آري پاي کوچکش را

بر پشت خزپوش ورزا وحش آسماني

 

و اوست که مي­جهد

سپيد اخگر و پرنور

در آسمان گنبدي غروب

ستاره – گام­هايش بر جاده

در گذر از دروازه ي سرگرداني

 

و به پيشگاه خدا مي­رود

تا ميوه هاي نوبر را

با دعاخواني و فديه بر او ارزاني دارد

ان دست­ها بازگشوده

ميوه را مي­پذيرد

کامکار ايناننا را درمي­يابد

 

پس بر گاه مي­نشيند

گاهي که از آن اوست

و به حرکتي ايناننا را

بر دست راست مي­نشاند

 

ايناننا دهان به سخن مي­گشايد:

ان

پدر من[xxxiii]

به سلامت! سيليم![xxxiv]

سخنانم را بشنو

به من گوش فراده

 

ان، کلام تو

در بهشت برپراکنده شده است

و به درخش سهم من پيرايه بسته است

 

ان، تو آني که

در بهشت و روي زمين

بيش از هرکس ديگر

به کلام من وزن مي­دهي

اين توئي که به آهنين تبر سرد من

قلمرويي تا کناره ي بهشت مي­بخشي

 

کسي که ستون­هاي زرين را نقر کرده است[xxxv]

   زيبا همچون بزرگ­بانوان

و گاه ايستادنم را برمي­نمايد

آنجا که تخت من نهاده­ شده است

جائي که چوبدستم را در

دستان مشتاقم خمانده­ است

 

و تن به خطر مي­دهم

با شش تن به زره­ي رزم پنهان

پاي بر راه آسمان مي­گذارم

تا مرزهاي بهشت[xxxvi]

مي­آيم چون بانوئي به پيش

و فرومي­ريزم خنکاي ماه را از پستان آسمان

 

تيرها از دستانم رها مي­شوند

و زمين و جنگل و باغ را

همچون دندان­هاي اقاقيا عريان مي­کنند

 

تيرها تيز همچون چنگک­ها

زمين نوخاسته را پست مي­کنند

 

دستان من چون چنگال قوشي

سرها را مي­شکافد

مانند مار نخستين

از کوهستان­ها بيرون مي­آيم[xxxvii]