يکشنبه ۳۱ فروردين ۱۳۸۲ - ۲۰ آوريل ۲۰۰۳
آزادسازی يا ستم استعماری جديد

آزادسازی يا ستم استعماری جديد

جنگ آمريکا برای آزادسازی عراق شايد به اتمام رسيده باشد. اما جنگ عراق برای آزاد شدن از شر آمريکايی ها تازه در شرف آغاز است

رابرت فيسک - اينديپندنت.

ترجمه ف. کوشا

خبرنامه گويا

 

کار دارد خراب می شود، سريع تر از آن که کسی تصورش را کرده باشد. ارتش " آزادی بخش " از هم اکنون مبدل به ارتش اشغالگر شده است. شيعيان دارند تهديد می کنند که با آمريکاييان می جنگند تا جنگ " آزادی بخش " خودشان را ايجاد کنند.

در طول شب در هريک از ايست و بازرسی های مسلمانان شيعه در شهرک صدر، ۱۴ مرد با مسلسل کشيک می دهند. حتی تفنگداران دريايی آمريکا در بغداد از توهين هايی که به آنها می شود سخن می گويند. ديروز سربازی آمريکايی بر سر عراقی ای که می خواست به طرف حفاظ سيم خاردار اطراف يک واحد پياده نظام در بغداد هجوم ببرد فرياد می زد "برو! از جلوی چشمم دور شو! " چهره ی آن مرد پر از خشم شد و در جواب گفت " الله اکبر! آلله اکبر! "

"Cuck you!"

اکنون آمريکايی ها " پيامی خطاب به شهروندان بغداد " صادر کرده اند، حکمی که به همان اندازه که روح آن استعماری است لحن آن هم بی احساس است. به مردم شهر می گويد " لطفا طی ساعات پس از نماز شب و پيش از اذان صبح از خروج از منازل تان خودداری کنيد. در خلال اين زمان، نيروهای تروريست وابسته به رژيم صدامی پيشين، و همچنين عناصر جنايتکار گوناگون، در شهر تحرک دارند لطفا طی اين مدت زمان خانه هايتان را ترک نکنيد. خواهشمند است در کليه ساعات نيز، با احتياط بسيار زياد به مواضع نيروهای ائتلافی تزديک شويد "

بدين ترتيب اکنون به ميليون ها عراقی اين شهر -- که نه برق دارند و نه آب -- دستور داده شده است که از شامگاه تا سپيده دم در خانه هايشان بمانند. اين شکلی از حبس است، در کشور خودشان. حکم آن را لشگر يکم تفنگداران صادر کرده است، اين يک حکومت نظامی تمام عيار است، جزآنکه نام آن را به کار نبرده اند.

يک زن عرب با حالت فرياد به من می گويد " اگر من عراقی بودم و اين حکم را می خواندم بمب گذار انتحاری می شدم." و در سراسر بغداد از روحانيون شيعه تا کاسب های سنی يک چيز را می شنوی و آن اينکه، آمريکايی ها به خاطر نفت به اينجا آمده اند، و به زودی - خيلی زود - جنگی چريکی بايد آغاز شود. شکی نيست که آمريکايی ها ادعا خواهند کرد که اين حملات از سوی " ته مانده های " رژيم صدام يا " عناصر جنايتکار " انجام می شود. اما چنين نخواهد بود.

افسران تفنگدار در بغداد با روحانی جنگجوی شيعه ای از نجف مذاکره می کردند تا مانع از شروع ناگهانی جنگ در اطراف آن شهر مقدس شود. من پيش از آغاز مذاکرات، با آن روحانی عالی رتبه ملاقات کردم. به من گفت " تاريخ دارد تکرار می شود." از تهاجم سال ۱۹۱۰بريتانيا سخن می گفت، که برای انگليسی ها منجر به فاجعه شد.

همه جا علائم سقوط ديده می شود. و همه جا علائم آنکه قول " آزادی " و " دموکراسی" آمريکا را نبايد محترم شمرد.

عراقی ها می پرسند چرا آمريکا گذاشت کليه ی اعضای کابينه ی عراق فرار کنند؟ و حق با آنها است. نه تنها جانور بغداد و دو پسرش، قصی و عدی، بلکه معاون رئيس جمهور، طاها ياسين رمضان، معاون نخست وزير، طارق عزيز، مشاور شخصی صدام، ا. ک. هاشمی، وزرای دفاع، بهداشت، اقتصاد، بازرگانی، حتی محمد سعيد الصحاف، وزير اطلاع رسانی، که سالها پيش، در دورانی پيش از آنکه خبرنگاران با او به گفتگوهای خودمانی بپردازند، مقامی بود که ليست " برادران " اعدام شده در تصفيه ی متعاقب انقلاب صدام را قرائت می کرد - و خويشاوندان زتدانيان پيش از هر بار ظاهر شدن صحاف مقدار زيادی واليوم مصرف می کردند - نيز گريخت.

مسائلی که بغدادی ها مشاهده می کنند - و عراقی های همه ی شهرهای اصلی عراق نيز مشاهده می کنند - از اين قرار اند. دستگاه امنيتی گسترده ای که صدام به دور خود ايجاد کرده بود، شکنجه گاه ها و بوروکراسی عظيمی که زيربنای آن بود را در نظر بگيريد. پرزيدنت بوش قول داد که آمريکا برای حقوق بشر در عراق مبارزه می کند، که گناهکاران، جنايتکاران جنگی، محاکمه می شوند. ۶۰ مرکز فرماندهی پليس مخفی بغداد، حتی مجتمع فرماندهي سه چهارم مايل مربعی اطلاعات عراق خالی اند.

من به بسياری از آنها مراجعه کرده ام. اما هيچ شواهدی مبنی بر اينکه حتی يک افسر تحقيق انگليسی يا آمريکايی به اين مکان ها مراجعه کرده و گنجينه ی اسنادی را که بی صاحب مانده اند زير و رو کرده باشد، يا با زندانيان پيشينی که به شکنجه گاه های خود باز می گردند گفت و گو کرده باشد وجود ندارد. آيا اين بطالت است. يا آنکه تعمدی است؟

مرکز امنيتی قاسميه در کنار رود دجله را در نظر بگيريد. ويلايی دل نشين است - زمانی متعلق به يک عراقی متولد ايران بود که در دهه ی ۱۹۸۰ اخراج و به ايران رانده شد. زمين چمن کوچک و باغچه ی پر گل و گياهی دارد و در وحله ی اول کسی متوجه سه قلاب يزرگ نصب شده به سقف هر اتاق، يا اين واقعيت که ورقه های بزرگ کاغذ قرمز رنگ مزين به عکس های فوتباليست ها برای پنهان کردن اتاق ها از چشم غريبه ها است نمی شود. اما کف اتاق ها، درون باغ، روی بام، پرونده های اين رنج سرا را می توان يافت. اين پرونده ها، به عنوان مثال، نشان می دهند که رئيس اين شکنجه گاه هاشم التکريت، و معاونش رشيد النبابی بوده.

محمد عيش جاسم، يک زندانی سابق، به من نشان داد که چگونه سروان عمار العيساوی، که بر اين باور بود که جاسم عضو حزب مذهبی الدعوه است، او را از سقف آويزان می کرد. " دست هايم را به اين صورت به پشتم می بردند و می بستند و سپس از مچ های بسته ام مرا به بالا می کشيدند. از ژنراتور کوچکی برای بالا بردن من، تا خود سقف، استفاده می کردند، سپس طناب را به قصد آنکه هنگام سقوط شانه ام بشکند آزاد می کردند."

قلاب های سقف درست روبروی ميز کار سروان عيساوی قرار دارند. من فهميدم منظور از اين چه بود. شکنجه گاه يا دفتر امور اداری جداگانه ای وجود نداشت. شکنجه گاه و دفتر کار يکی بود. هنگامی که مرد يا زن مورد شکنجه از درد فرياد می کشيد، سروان عيساوی کاغذها را امضا می کرد، تلفن ها را جواب می داد و - به طوری که از محتويات سطل آشغال اش معلوم بود - طی مدتی که منتظر بود اطلاعات مورد نظر را از زندانيان اش به دست آورد تعداد زيادی سيگار می کشيد.

آيا اين مردان هيولاصفت بودند؟ بله. آيا آمريکايی ها در جست و جوی آنها بوده اند؟ نه. آيا آنها اکنون دارند برای آمريکايی ها کار می کنند؟ بله، کاملا ممکن است - در واقع ممکن است در صف طويل امنيتی های جنايتکاری باشند که به اميد تجديد استخدام توسط واحد امور شهری تفنگداران آمريکايی، هر روز صبح جلوی هتل فلسطين جمع می شوند.

نام های نگهبانان شکنجه گاه قاسميه ی بغداد در کاغذهايی که روی زمين ريخته است وجود دارد: احمدحسن علوی، آکل شهيد، نعمان عباس و محمد فياض. اما آمريکايی ها زحمت پيدا کردن آن را به خود نداده اند. بدين ترتيب، آقايان علوی، شهيد، عباس و فياض هنگام درخواست استخدام مورد استقبال آنان قرار می گيرند.

مدارک هويت زندانيان روی ميزها و در قفسه ها است. چه بر سر وحيد محمد، مجيد طاها، صدام علی يا لازم حمود آمد؟ بانويی با چادر مشکی به شکنجه گاه پيشين آمد. چهار برادر او را به آنجا برده بودند، و بعدا، هنگامی که مراجعه کرده بود تا بپرسد چه اتفاقی افتاده است، به او گفته بودند هر جهار نفر اعدام شده اند. به او دستور داده بودند از آنجا برود. او هرگز اجساد برادرانش را نديد يا دفن نکرد. زندانيان پيشين به من گفتند گوری دسته جمعی در صحرای خدير وجود دارد، اما هيچ کس - و هيچ يک از اشغالگران جديد بغداد - علاقمند به پيدا کردن آن نيست.

و مردانی که از صدام صدمه ديدند؟ چه چيزی داشتند که بگويند؟ يکی از آنان، مرد ۴۰ ساله ای که وظايف زندانش شامل تميز کردن محل اعدام از خون و مدفوع، پس از هر اعدام بود می گويد " ما هيچ گناهی مرتکب نشده بوديم. ما مجرم نبوديم. چرا با ما چنين کردند؟ "

" بله، آمريکا شر صدام را کم کرد. اما عراق به ما تعلق دارد. نفت ما به خودمان تعلق دارد. ما مليت مان را حفظ خواهيم کرد. مليت ما عراقی خواهد ماند. آمريکايی ها بايد بروند."

اگر آمريکايی ها و انگليسی ها بخواهند ماهيت مخالفت مذهبی را در اينجا درک کنند، تنها کافی است به پرونده های موجود در بايگانی های سرويس مخفی صدام مراجعه کنند. من يکی از آنها را پيدا کردم، گزارش شماره ی ۷۴۸۱، مورخ ۲۴ فوريه ی امسال درباره ی درگيری بين شيخ محمد اليعقوبی و مختدا صدر، نوه ی ۲۲ ساله ی محمد صدر که بيش از دو دهه پيش به دستور صدام اعدام شد.

آن دعوا شور و حرارت و عزم راسخی را که رهبران شيعه حتی در جنگ با يکديگر بروز می دهند نشان می داد. اما البته هيچ کس زحمت خواندن و حتی کنجکاوی در اين پرونده را به خود نداده است.

در پايان جنگ جهانی دوم، افسران اطلاعاتی آمريکايی و انگليسی ای که می توانستند به آلمانی صحبت کنند يکايک اسناد موجود در هزاران اداره ی گشتاپو و Abwehr [مهم ترين سرويس اطلاعاتی آلمان در خلال جنگ دوم جهانی م.] را در سراسر آلمان غربی جمع آوری کردند. روس ها نيز در محدوده ی خود همان کار را کردند. اما در عراق، انگليسی ها و آمريکايی ها به سادگی شواهد و مدارک را ناديده گرفته اند.

حتی جای وحشتناک تری در بغداد هست که آمريکايی ها بايد ببينند - اداره ی مرکزی تمامی دستگاه اطلاعاتی، بلوک ساختمانی خاکستری رنگ عظيمی که توسط امريکايی ها بمباران شد و مجموعه ای از ويلاها و ساختمان های اداری ای که پر از فايل ها، کاغذها، و لبست های پنهان شده اند. همين جا بوده که زندانيان سياسی ويژه ی صدام را برای بازجويی های بی رحمانه می آوردند - شکنجه با برق يخش اساسی اين بازجويی ها بوده است - و همين جا بود که فرهاد بازفت، خبرنگار ابزرور را پيش از سپردن به دست جلاد برای استنطاق آوردند.

اين محل با پياده روهايی که با ظرافت سايه روشن شده اند، يک مهد کودک - مخصوص خانواده های شکنجه گران - و مدرسه ای که در آن يکی از دانش آموزان مقاله ای به انگليسی (شايد بسيار بجا) در باره ی در انتظار گودو ی بکت نوشته بود تزيين شده است. بيمارستانی کوچک و جاده ای به نام " خيابان آزادی " و باغچه ها و درختان تزيينی بوگنويليا نيز دارد. اينجا چندش آورترين محل در سراسر عراق است.

من - به طوری غيرعادی - با يک دانشمند هسته ای عراقی، از همکاران دکتر شهرستانی، رئيس اسبق فيزيک هسته ای عراق، که دور اين مجتمع قدم می زد روبرو شدم. به من گفت " اين جايی است که هرگز دلم نمی خواسته ببينم و هرگز به آن باز نخواهم گشت. اينجا محل بزرگ ترين شرارت های جهان بود."

افراد امنيتی عالی رتبه ی رژيم صدام در آخرين ساعات به رشته رشته کردن ميليونها سند مشغول بودند. توده ی عظيمی از کيسه زباله های سياه رنگ را در پشت يکی از ويلاها پيدا کردم، که هريک پر از رشته های هزاران سند بود. آيا نبايد اينها را به واشنگتن يا لندن ببرند و بازسازی کنند تا اسرارشان معلوم شود؟

حتی پرونده های رشته نشده نيز گنجينه ای از اطلاعات اند. اما بازهم، آمريکايی ها به خودشان زحمت نداده اند - يا نمی خواهند - در ميان اين اوراق به جستجو بپردازند. اگر چنين می کردند اسامی دهها نفر از افراد اطلاعاتی عالی رتبه را می يافتند، که بسياری از آنان در نامه های تبريکی که اصرار داشتند پس از هر ترفيعی برای يکديگر بفرستند مشخص شده است. الآن، به عنوان مثال، سرهنگ عبدالعزيز سعدی، سروان عبدالسلام سلاوی، سروان سعد احمد العياش، سرهنگ سعد محمد، سروان مجيد احمد، و دهها و دهها نفر ديگر کجا هستند؟ هرگز نخواهيم فهميد. يا شايد نبايد بفهميم.

عراقی ها حق دارند بپرسند چرا آمريکايی ها به دنبال اين اطلاعات نمی گردند، و همين طور، حق دارند بفهمند چرا کل کابينه ی صدام - يکايک آنها - فرار کردند. دستگيری برادرخوانده ی صدام و آدمکش پا به سن گذاشته ی فلسطينی، ابو عباس، که آخرين اقدام خشونت آميزش مربوط به ۱۸ سال پيش است، جبران رقت بار اين مسائل است.

و اکنون سوأل ديگری که عراقی ها می پرسند - و من نمی توانم پاسخی به آن بدهم. در روز ۸ آوريل، سه هفته پس از شروع حمله، آمريکايی ها چهار بمب ۲۰۰۰ پوندی برروی منطقه ی مسکونی منصور ريختند. مدعی شدند که تصور می کردند صدام در آنجا مخفی شده بود. آنها می دانستند که غيرنظاميان کشته خواهند شد زيرا آن گونه که آن مقام ارشد فرماندهی مرکزی گفت، " يک اقدام مخاطره آميز عاری از ريسک " (عين اصل گفتار است) نبود. [a "risk free venture"] . و بدين ترتيب بمب هايشان را فرو ريختند و ۱۴ غيرنظامی را در محله ی منصور کشتند، که بيشترشان اعضای يک خانواده ی مسيحی بودند.

آمريکايی ها گفتند تا آزمايش های پزشکی قانونی را انجام ندهند نمی توانند مطمئن شوند که صدام را کشته اند يانه. اما اين دروغ از آب درآمده است. من دو روز پيش به آنجا رفتم. حتی يک مسئول آمريکايی يا انگليسی به خودش زحمت آن را نداده بود که از گودال های ناشی از انفجار بازديد کند. درواقع هنگامی که من به آنجا رسيدم، بوی تعفنی می آمد و خانواده هايی بقايای جسد طفلی را از زير آوار بيرون کشيدند.

هيچ يک از مقامات آمريکايی بابت اين کشتار وحشتناک عذرخواهی نکرده اند. و می توانم به آنها اطمينان بدهم که آن طفلی که من ديدم نايلون سياهی بر رويش کشيدند به طور قطع و يقين صدام حسين نبود. اگر - چنانکه ادعا کرده بودند - نگاهی به اين محل می کردند دست کم آن طفل را پيدا کرده بودند. اکنون آن گودال ها زيارتگاه مردم بغداد شده اند.

ديگر آنکه، آتش سوزی هايی رخ داده که يکايک وزارتحانه های شهر - البته به استثنای وزارت کشور و وزارت نفت - و همچنين دفاتر سازمان ملل، سفارتخانه ها، و مجتمع های فروشگاهی را بلعيده اند. من جمعا ۳۵ وزارتخانه را شمرده ام که تاکنون طعمه ی آتش شده اند و اين تعداد رو به افزايش است.

ديروز تصادفا از جلوی وزارت نفت سر در آوردم، که به طور مصممانه ای توسط سربازان آمريکايی حفاظت می شد. بعضی از آنان به سبب دودی که در اثر سوختن ساختمان مجاور، وزارتخانه آبياری کشاورزی، به سمت شان می آمد پارچه ای را روی دهان شان گرفته بودند. باور کردن آن دشوار است. يعنی متوجه نبودند که کسی داشت ساختمان مجاور را به آتش می کشيد؟

سپس آتش سوزی ديگری را ديدم، سه کيلومتر دورتر از آنجا. با اتومبيل به آن صحنه رفتم و ديدم شعله های آتش از همه ی پنجره های دانشکده ی علوم کامپيوتری وزارت آموزش عالی زبانه می کشد. درست در کنار آن، سربازی آمريکايی راديدم که به ديواری تکيه داده بود. می گفت از بيمارستان مجاور محافظت می کند و نمی داند چه کسی ساختمان بغلی را آتش زده است چون " آدم که نمی تواند در آن واحد به همه جا نگاه کند".

من مطمئن ام که آن تفنگدار نمی خواست متلک بگويد يا کلک بزند - از آنجا که ممکن است آمريکايی ها اين داستان را باور نکنند، ناگزيرم بگويم که او سرجوخه تد نايهولم از هنگ سوم، تفنگداران چهارم بود و، بله، برايش به نامزدش جسيکا در آمريکا تلفن زدم و سلام توأم با عشق اش را به او رساندم - اما اينکه سربازان آمريکايی دستور داشته باشند که هنگام مشاهده ی آتش زدن وزارتخانه های بزرگ توسط اوباش، صرفا تماشا کنند و هيچ اقدامی نکنند، آدم احساس می کند يک جای کار شديدا خراب است.

زيرا مسئله ی خطرناک - و عميقا ناراحت کننده ای -- نيز در مورد جماعت هايی که ساختمان های بغداد، ازجمله کتابخانه های بزرگ و بايگانی های دولتی را به آتش می کشند وجود دارد. مسئله آن است که آنها غارتگر نيستند. غارتگران اول می آيند. ايجاد کنندگان حريق بعدا، اغلب با اتوبوس هايی به رنگ سفيدوآبی پيدايشان می شود. من يکی از آن اتوبوس ها را پس از آنکه مسافران اش وزارت بازرگانی را به آتش کشيدند تعقيب کردم و ديدم به سرعت از شهر خارج شد.

پاسخ رسمی آمريکا به همه ی اين مسائل آن است که غارت نوعی انتقام گيری است - توضيحی که کم کم دارد آبکی می شود - و حريقها را " ته مانده های رژيم صدام " ايجاد می کنند، همان " عناصر جنايتکار" ی که بی ترديد در احکام منع رفت و آمد تفنگداران مد نظر بوده اند. اما مردم يغداد باور نمی کنند که حاميان پيشين صدام اين آتش سوزی ها را ايجاد کنند. من هم باور نمی کنم.

غارتگران از هجوم های خود پولدار می شوند اما به ايجادکنندگان حريق بايد پول پرداخت شود. مسافران آن اتوبوس ها به وضوح به سوی اهداف شان هدايت می شوند. اگر صدام پيشاپيش به آنها پولی پرداخته بود، اقدام به ايجاد حريق نمی کردند. لحظه ای که صدام ناپديد شد، پول را به جيب می زدند و کل پروژه را فراموش می کردند.

پس اين ارتش ايجادکننده ی حريق های عمدی از چه کسانی تشکيل شده است؟ پريروز من يکی از آنها را شناختم. مرد ميانسالی بود با ريش نتراشيده و تی شرتی قرمزرنگ، و بار دومی که او را ديدم کلاشنيکف اش را به طرفم نشانه رفت. از چه ترسيده بود؟ برای چه کسی کار می کرد؟ نابود کردن کل تاسيسات زيربنايی فيزيکی کشور، با ميراث فرهنگی آن به نفع کيست؟ چرا آمريکايی ها اين کارها را متوقف نکردند؟

همان طور که گفتم يک جای کار در بغداد به شدت خراب است و اتفاقاتی دارد رخ می دهد که الزام پاسخ گويی دولت آمريکا به پرسش هايی جدی را می طلبد. مثلا، چرا دونالد رامسفلد، وزير دفاع، هفته ی پيش ادعا کرد که غارت يا انهدام گسترده ای در بغداد جريان ندارد؟ حرف او دروغ بود. اما چرا چنين دروغی را گفت؟

آمريکايی ها می گويند برای کنترل آتش سوزی ها نفرات کافی ندارند. اين هم حقيقت ندارد. اگر چنين است، آن صدها سرباز مستقر در باغ های يادبود جنگ ايران و عراق، يا آن صدها نفری که در باغچه های گل رز کاخ رياست جمهوری اردو زده اند در طول روز چه می کنند؟

اين گونه است که مردم بغداد دارند اين پرسش را مطرح می کند که چه کسی در پس نابودی ميراث فرهنگی شان است: غارت گنجينه های باستان شناختی از موزه ی ملی؛ سوزاندن کل بايگانی های دوره ی عثمانی، پادشاهی و دولتی؛ کتابخانه ی قرآنی؛ و تاسيسات زيربنايی گسترده ی کشور را که ادعا می کنيم می خواهيم برايشان ايجاد کنيم.

ساکنان بغداد می پرسند چرا هنوز برق و آب ندارند؟ به نفع کيست که عراق متلاشی، منقسم، طعمه ی حريق، عاری از تاريخ، و ويران شود؟ چرا به اصطلاح آزادکنندگان آنان حکم منع رفت و آمد برايشان صادر کرده اند؟

و اين نه تنها مردم بغداد، بلکه شيعيان شهرهای نجف و ناصريه - که روز چهارشنبه در آن ۲۰ هزار نفر به تلاش های اوليه ی آمريکا برای تشکيل حکومتی دست نشانده اعتراض کردند - نيز هستند که اين پرسش ها را مطرح می کنند. اکنون در موصل نيز غارت جريان دارد، در همان شهری که بنا بر گزارش ها هزاران نفر اتومبيل حاکم طرفدار آمريکا را پس از آنکه قول داده بود برق شهر به کمک آمريکا وصل خواهد شد به آتش کشيدند.

برای يک گزارشگر آسان است سرنوشت را، بويژه پس از جنگ سبعانه ای که فاقد هيچ گونه مشروعيت بين المللی نبود پيش بينی کند. اما معمولا در خاورميانه فاجعه در انتظار خوش بين ها است، بويژه خوشبين های دروغينی که کشورهای از نظر نفتی غنی را به بهانه های ايدئولوژيک و ادعاها و اتهامات اخلاقی گزافی از قبيل سلاح های کشتارجمعی، که هنوز به اثبات نرسيده است مورد تهاجم قرار می دهند. بنابراين من پيش بينی وحشتناکی می کنم. جنگ آمريکا برای " آزادسازی " عراق به پايان رسيده است. جنگ عراق برای آزادسازی کشور از هجوم آمريکاييان در شرف وقوع است. به بيانی ديگر، داستان واقعی و هولناک اکنون آغاز می شود.

 

 

 

*ز آقای ف-کوشا مترجم محترم اين مفاله که بدون هيچ چشمداشتی وقت و انرژی خود را برای ترجمه مطالب ارزشمند به زبان فارسی صرف می کنند بی نهايت سپاسگذاريم و قدردان لطف و تعهد ايشان هستيم. خبرنامه گويا